عوامل ماندگاری درجهل

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه

عوامل ماندگاري در جهل
از منظر قرآن انسان هنگامي كه متولد مي شود، هيچ چيز نمي داند و از علم و آگاهي بهره اي ندارد. به تعبير بهتر، جاهل است. اما از استعدادي شگرف و منحصر به فرد براي آگاهي يافتن از محيط و عوامل پيراموني خود برخوردار است و به طور طبيعي در اين عرصه موانعي وجود دارد كه نويسنده در اين مقاله سعي كرده است به برخي از آنها اشاره اي اجمالي داشته باشد. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
استعداد كسب دانش
جهل و ناداني يكي از رذيله هاي اخلاقي است كه هر كسي مي كوشد خود را مبرا از آن بداند. حتي سفيهان و ديوانگان خود را عالم و عاقل مي شمارند و از انتساب به جهل و ناداني پرهيز دارند. هر چند كه در بينش و تحليل قرآني انسان موجودي است كه از آغاز تولد از علم و دانش بي بهره است وحالت نخست و ابتدايي ماهيت وي جهل و ناداني است به گونه اي قرآن، انسان را موجوداتي برمي شمارد كه چيزي نمي دانست؛ و اين كه برخي درنهايت به جهاتي گرفتار جهالت و ناداني در پايان عمر خويش مي شوند؛ با اين همه در ماهيت انسان توانايي و ظرفيتي نهاده شده است كه مي تواند بياموزد و خود را از جهل و ناداني رهايي بخشد و نسبت به خود و خدا و هستي دانش و علم مفيد و سازنده اي به دست آورد. در انسان ابزارهاي شناخت و معرفتي نهاده شده است كه مي توان به گوش وچشم اشاره كرد. به سخن ديگر حواس آدمي مهم ترين ابزارهاي شناختي وي را شكل مي دهند. لامسه و قوه بساوايي نخستين و ساده ترين ابزار شناختي است كه همه جانوران و حتي برخي از گياهان پيشرفته از آن بهره مند هستند. هرچه ابزارهاي شناختي پيچيده تر مي شود از شمار جانوران دارنده آن كاسته مي شود. شنوايي و بينايي از پيچيدگي خاصي در حوزه ابزارهاي شناختي برخوردار مي باشد از اين رو شمار جانوراني كه از ابزارهاي كامل شنوايي و بينايي برخوردارند كاسته مي شود. البته اين بدان معنا نيست كه انسان همه اين ابزارها را به طور كامل و پيشرفته دارا مي باشد بلكه هستند موجوداتي كه در برخي از ابزارها از ساختار پيشرفته تري بهره مند مي باشند مانند ساختار پيشرفته بينايي در شاهين و عقاب و شنوايي در سگ و مانند آن ها.
اين ابزارهاي شناختي به انسان كمك مي كند تا بتواند با بهره گيري از قوه ديگري كه از آن به عقل و قلب ياد مي شود به دانش و علم دست يابد. دانش فرآيندي است كه تنها در موجوداتي چون انسان كه داراي قوه عاقله و قلب هستند پديدار مي شود؛ زيرا دانش عبارت از تحليل داده هايي كه از راه ابزارهاي شناختي به قوه عاقله مي رسد و قلب و عقل آن را از حالت ساده و ابتدايي شناختي و جزيي به اموري كلي تبديل مي كند. از اين رو برخورداري از ابزارهاي شناختي به معناي حصول دانش و علم نيست؛ بلكه قو ه اي به نام عقل و قلب لازم است تا آن را به شكل علم و دانش تغيير ماهيت دهد. درحقيقت دانش و علم شكل تغيير ماهيت يافته شناخت هايي است كه از راه ابزارهاي شناخت براي انسان داراي قوه عاقله پديد مي آيد. از اين رو مي توان ميان شناخت و دانش تفاوت معنايي و ماهوي جست.
عوامل و زمينه هاي جهل
جهل و ناداني در برابر دانش و علم قرار مي گيرد. از اين رو جاهل و نادان كسي است كه نتوانسته از قوه عاقله خويش به درستي بهره گيرد يا آن كه از ابزارهاي شناختي به درستي و كمال بهره گرفته باشد. عوامل بسياري مي تواند در عدم استفاده شخص از قوه عاقله دخالت داشته باشد. در اين جا نگاهي به برخي از عواملي مي شود كه زمينه هاي جهل در انسان را فراهم مي آورد و موجب مي شود تا انسان نتواند از قوه عقلي و قلبي خويش براي تحليل داده هاي شناختي استفاده نمايد. بيان اين عوامل جهل (و شايد به تعبير درست موانع علم) كه از قرآن استفاده مي شود به معناي اين نيست كه تنها موارد بيان شده زمينه و بستر جهل را فراهم مي آورد بلكه به اين معناست كه امور ياد شده مهم ترين و اصلي ترين موانع پيدايي دانش و عامل گرفتاري و بقاي انسان در جهل مي باشد.
عامل محيط
يكي از مهم ترين عواملي كه قرآن به عنوان بستر و زمينه هاي بقايي و پايداري جهل ياد مي كند (اين بر فرض آن است كه جهل در انسان به حكم اولي وجود دارد و دانش عارضي است كه جايگزين جهل مي شود. از اين رو سخن از بقايي و پايداري جهل است. اين مطلب تضادي با علم و دانش اسمايي ندارد كه خداوند در نوع بشر قرار داده است؛ زيرا دانش اسمايي همانند قوه و ظرفيت و توانايي است كه در انسان نهاده شده و نيازمند بروز و ظهور از راه به كارگيري ابزارهاي شناختي و دانشي است. از اين رو جهل به معناي ناداني و عدم وجود دانش فعليت يافته مي بايست با تلاش و كوشش انسان به دانايي و دانش تبديل شود.)
محيط زيست
بي گمان نمي توان از تأثير محيط زيست در ابعاد مختلف زندگي انسان و نقش مثبت و يا منفي آن غافل ماند. انسان در محيط زيست خود كه شامل محيط اجتماعي و فرهنگي و سياسي و امكانات و ظرفيت ها مي شود رشد مي كند و به بالندگي مي رسد. صفا و صميميت روستايي و قوانين ساده و جرم و جنايت و نيرنگ آن به همان سادگي روستاست و قوه عاقله بشر نيازي نمي بيند تا نيرو و توان بسياري را صرف كند تا به درك محيط و حل مسايل و مشكلات برسد. همين سادگي موجب مي شود كه رشد قواي عقلي نيز محدود و بسته به محيط زيستي شخص باشد. قرآن باديه نشيني و دوري از فرهنگ پيشرفته مدني و شهرنشيني را زمينه ناآگاهي به قوانين و احكام الهي برمي شمارد. (توبه آيه 97) اين بدان معنا خواهد بود كه انسان تحت تأثير محيط زيست خويش از دسترسي به عوامل دانش افزايي بي بهره مي شود و عقل و هوش وي تحليل مي رود. تأكيد بر باديه نشيني به آن معنا خواهد بود كه هم زمينه براي اطلاع رساني براي مسئولان و روشنگران وجود نداشته و هم اين كه اشخاص باديه نشين در موقعيتي قرار مي گيرند كه ناتوان از درك و فهم كلياتي مي شوند كه با فلسفه عقلاني ارتباط دارد. برخي از انديشمندان بر اين باورند كه اعراب باديه نشين ناتوان بر دريافت امور كلي و تجريدي محض و عقلانيت بحث مي باشند؛ زيرا امور محسوس و جزيي آنان را چنان محدود مي سازد كه از درك امور فلسفي و عقلاني ناتوان مي باشند. از آن جايي كه حدود و قوانين به شكل اموركلي و تجريدي مي باشد باديه نشينان گرفتار جهل و ناداني به اين امور مي شوند و از درك قوانين عاجز مي مانند. با آن كه قرآن كوشيده است در بيان قوانين از ساختار ساده تري بهره برد و با بهره گيري از تمثيل و بيان مصاديق اموركلي و صرف عقلي و فلسفي را به گونه اي ساده بيان كند با اين همه اعراب باديه نشين و روستاييان دور از تمدن شهري از درك همين امور ساده شده نيز ناتوان و عاجز مي باشند.
بنابراين مي توان گفت كه باديه نشيني و دوري از فرهنگ و تمدن شهري مي تواند خود عاملي مهم در بقا و پايداري جهل و ناداني وي به شمار آيد.
بيماري عقلي و دل مردگي
چنان كه بيان شد عقل و دل (قلب) به عنوان مهم ترين و اصلي ترين ابزار دانشي بشر از جايگاه ويژه و خاصي برخوردار مي باشد. انسان اگر از ابزارهاي كامل شناختي چون حواس بهره مند باشد، زماني مي تواند به دانش و دانايي دست يابد كه بتواند به درستي از قوه عاقله و قلب خويش بهره گيرد. عدم بهره گيري از قلب و قوه عاقله به معنا و مفهوم بقا و پايداري در حالت جهالت و ناداني خواهد بود.
قرآن بيماري عقلي و دل مردگي را عاملي مهم در جهل و بقاي ناداني انسان برمي شمارد و هشدار مي دهد كه بيماري عقلي و دل مردگي خويش را درمان كند تا از جهل و ناداني رهايي يابد. قرآن از بيماري قوه عاقله بشر گاه به اكنه و پرده ياد مي كند. (انعام آيه 25) و توضيح دهد كه دل و قوه دانشي و آگاهي بشر در پرده اي قرار مي گيرد كه امكان آن نيست تا شخص بتواند از ابزارهاي شناختي خود به طور درست بهره مند شود. شخص با آن كه از ابزارهاي شناختي بهره مند مي شود ولي اين داده هاي اطلاعاتي در مركز تحليل و تجزيه نمي تواند وارد شود تا به شكل دانش و دانايي تغيير ماهيت دهد.
البته قرآن درباره برخي از اشخاص بر اين نكته تأكيد مي ورزد كه آنان با آن كه از ابزارهاي شناختي كامل و سالمي برخوردارند به جهاتي آن را به گونه اي تغيير مي دهند كه ناتوان از درك درست محيط و كسب معلومات جزيي مي باشد. اين كه در گوش برخي از اشخاص وقر و سنگيني خاصي است كه شخص را از بهره گيري از ابزار شنوايي ناتوان مي سازد به معناي آن است كه ابزار شناختي خود از حالت سلامت بهره گيري بيرون رفته است. شخص گوش سالم و خوبي دارد و به خوبي مي شنوند ولي اين شنوايي به جهت وقر و سنگيني از حالت شنوايي درست و درك واقعيت بيروني و انتقال صحيح عاجز است. فرض كنيد كه فركانس و نوسانات ارتعاشات صوتي در حدي است كه گوش مي تواند آن را بشنود ولي اين گوش به گونه اي درآمده است كه مقدار نوسانات و ارتعاشات را كم تر يا بيش تر از آن چه هست گزارش مي كند. مانند كساني كه به ناشنوايي اندكي گرفتار هستند و صداهاي با فركانس پايين را نمي شنوند و به نظر وي شخص مقابل با خودش سخن مي گويد و پيچ پيچ مي كند. اين در حقيقت بيماري سنگيني گوش است به جهت نقص در ابزار شنوايي است ولي گاه ابزار شنوايي در سلامت است ولي از وقر و سنگيني خاصي برخوردار است كه داده ها را چنان كه در واقع وجود دارد كسب نكرده و انتقال نمي دهد. از اين روست كه قوه عاقله آنان هم اگر درست باشد نمي تواند تحليل درستي به دست دهد و دانش مطابق با واقعيت را ايجاد كند. قرآن به اين مسئله در آيه 25 سوره انعام اشاره كرده و آن را عاملي مهم در جهل و ناداني برمي شمارد.
در آيه 86 و نيز 93 و 127 سوره توبه از دل ها و قواي عاقله اي سخن مي گويد كه مهر خورده و از وضعيت طبيعي خود خارج شده و صرف گرديده اند. اين دل ها نيز نمي تواند درك و فهمي داشته باشند و ايجاد دانشي بكنند.
نكته جالب در اين آيات آن است كه گاه سخن از دانش ساده و علم مي شود و گاه از دانش عميق سخن به ميان مي آيد. به اين معنا كه اشخاصي كه دچار بيماردلي و دگرگوني در ساختار قالب و قوه عاقله و يا بسته شدن آن شده اند، گاه از درك عادي و دانش معمولي عاجز مي شوند و گاه ديگر نمي توانند به فهم و دانش عميق و ژرفي برسند. از اين روست كه گاه سخن از علم و گاه ديگر از فقه مي شود.
دوري از ذكر
قرآن عدم بهره گيري از ذكر و ياد خدا و اعراض و دوري از آيات الهي را عاملي مهم در مهر شدن دل ها و يا بسته شدن راه دانش و قفل شدن و بيماري آن برمي شمارد و بر اين باور است كه اشخاص با دوري از آيات الهي و انكار آن و از ياد بردن خداوند گرفتار دل مردگي مي شوند و راه دانش واقعي بر آنان بسته مي شود. اين گونه است كه شخص در جهل و ناداني خويش باقي مي ماند و راهي براي دانش و علم ساده و يا فهم و علم ژرف براي وي باز و گشوده نمي ماند.(اسراء آيه 46 و نيز كهف آيه 57)
شيطان و اعمال شيطاني
قرآن شيطان را دشمن آشكار بشر مي شناساند و از وي مي خواهد كه خود را از شر و زيان وي به خدا بسپارد و به او پناه برد. در تحليل قرآني ميان جهل و بقاي آن در انسان و شيطان ارتباط استواري را برقرار كرده است و مي فرمايد كه شيطان و پيروي از گام ها و سنت و سيره وي موجب مي شود كه انسان در علم را بر خود ببندد و در جهل و ناداني باقي بماند.
شيطان براي دست يابي به هدف خويش و بستن راه دانش و علم بر انسان از راه ها و ساز و كارهاي بسياري بهره مي گيرد. يكي از اين راه ها ترغيب و تشويق انسان به رفتارهاي ناشايست و گفتارهاي زشت و كردارهاي ناپسند است. اين گونه است كه انسان راه هاي درك و علم و دانش را بر خود مي بندد و دچار جهل و ناداني مي شود و بر پايه همان جهل خويش نسبت ناروايي را به خدا نسبت مي دهد. (بقره آيه 168 و 169)
در تحليل قرآني رفتار و كردار آدمي در بقاي انسان در جهل و يا دانش افزايي وي موثر است. انسان هرچه بيش تر به دانش خويش عمل كند دانش ژرف تر بر وي گشوده مي شود و راه عرفان و شناخت و دانش شهودي و عرفاني بر وي باز مي شود. چنان كه عمل به زشتي ها نه تنها راه عرفان و شهود را بر وي مي بندد بلكه راه دانش هاي عادي را نيز بر وي سلب مي كند.
بنابراين عمل به معلومي معلومي ديگر را توليد و ايجاد مي كند و ترك عمل به معلومي جهل را در شما مي افزايد. بنابراين در اين تحليل ميان علم و عمل رابطه استواري است چه برسد ميان گناه و علم؛ زيرا ترك دانش موجب جهل مي شود و اگر انسان به گناه و فحشاء و رفتارهاي سوء و بزهكاري و بدكاري بپردازد به يقين در دانش و علم را بر خود مي بندد و در جهل مركب قرار مي گيرد كه راه رهايي از آن وجود ندارد.

بستر تاریخی آزادی عقیده،چالش های دیروز،پرسش های امروز

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

بسترتاریخی آزادی عقیده،
چالش های دیروز،
پرسش های امروز

آزادى عقيده، براى انسان امروز، يك معماى حل شده، و از حقوق مسلّم بشر است كه اسناد بين‏المللى حقوقى، بر آن گواهى مى‏دهد. از ويژگى‏هاى دنياى مدرن، آن است كه حق انسان را براى قبول يا انكار هر عقيده و اظهار آن، به رسميت مى‏شناسد و عقيده و مذهب را خارج از حيطه دخالت دولت مى‏داند.
تاريخ جوامع مختلف بشرى، تا پيش از قرن اخير، حكايت از چالش‏هاى فراوان و درگيرى‏هاى دشوار در اين باره دارد و به‏ويژه در اروپا فجايع فراوانى به نام دين، از سوى كليسا انجام گرفته است؛
[1] مثلاً توركمارا، رئيس محكمه تفتيش عقايد اسپانيا به علت آن‏كه شش هزار تن را به آتش عقوبت و به جرم الحاد از بين برد، مورد تقدير پاپ قرار گرفت. حتى فرقه‏اى كه مى‏كوشيد ترجمه كتاب مقدس را منتشر سازد، بارها در معرض تكفير و تعقيب كليسا قرار گرفت.
در آغاز، كليسا مى‏خواست با جريانات انحرافى مقابله كند؛ ولى بعداً به مصادره اموال و سپس در صدد جست‏وجو از ملحدان برآمد. در سال 1229 ميلادى مقرر شد كه در قلمرو هر كشيش، كميسيونى مركّب از يك كشيش و دو يا سه نفر غير روحانى، همه مخفى‏گاه‏ها را شناسايى و ملحدان را به اسقف معرفى كنند. در اوايل سال 1239 به حكم دادگاه تفتيش عقايد، پنجاه نفر از ملحدان، زنده به آتش افكنده شده و يا زنده به گور شدند. حتى براى مردگان مشكوك به الحاد هم، دادگاه تشكيل مى‏شد و جسد مرده را از خاك بيرون مى‏كشيدند و مى‏سوزاندند و سپس استخوان‏هارا در زنبيلى گذاشته، در شهر مى‏گرداندند و جارچى‏ها مردم را از چنان سرنوشتى، برحذر مى‏داشتند.
[2] عملكرد كليسا نه فقط بر اعتبار و حيثيت دين، صدمه فراوانى وارد كرد و مردم را به دين، سخت بى‏اعتقاد ساخت، بلكه بر تفكر علمى نيز خسارت‏هاى فراوانى زد و حتى در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادى هم دانشمندان بإ؛ ّّ فشارهاى بسيارى روبه‏رو بودند و در اثر آن، طى قرن‏هاى بعد، گريز از مذهب و گرايش به مادى‏گرى، رواج يافت. راسل، كه خود از اين افراد است، مى‏گويد:
فيلسوف بزرگ ايتاليايى، جرد انوبرونو در 347 سال پيش به آتش سوخت. سيزده سال بعد از آن، منجم و فيزيك‏دان مشهور ايتاليايى، گاليله را پاپ روم، مرتد و ملحد خواند؛ براى اين‏كه مى‏گفت: آن‏چه ارسطو در خصوص سيارات سبع گفته است، صحيح نيست و حق با كوپرنيك است. بوفن، از علماى طبيعى فرانسه، به اين عقيده رسيده بود كه كوه‏ها و دره‏هاى روى زمين حادث است و قديم نيست؛ يعنى از ابتداى خلقت عالم وجود نداشته است. اونيورسيته سربن او را مجبور كرد كه اين عقيده را ترك كرده، ضد آن را بگويد.
[3]
هر چند تحولات فرهنگى اروپا، به اين وضع پايان داد و قدرت را از كليسا سلب كرد، ولى ارباب كليسا تا مدت‏ها در برابر آزادى عقيده مقاومت مى‏كردند و حاضر به قبول و تأييد آن نبودند. انقلاب كبير فرانسه در سال 1789، آزادى عقيده را رسماً اعلام كرد؛ ولى كليسا به مخالفت با آن برخاست و در سال 1832 پاپ گريگوار شانزدهم، طى بيانيه‏اى به آزادى نشر عقايد مذهبى اعتراض كرد.
اعلاميه حقوق بشر و شهروند فرانسه در سال 1789، بر آزادى مذهبى تصريح و تأكيد كرد؛ ولى پاپ پل ششم، طى پيامى در دهم مارس سال 1791 آزادى مذهبى را «حقوق وحشتناك» توصيف كرد و كاردينال پى، اسقف پواتيه، در سال 1853 به ناپلئون سوم نوشت :
متأسفم كه دولت شما هم‏چنان از اعلاميه حقوق بشر الهام مى‏گيرد كه چيزى جز نفى حقوق خدا را در بر ندارد.
ولى سرانجام، كليسا تسليم شد و در سال 1963، ژان پل بيست و ششم، رسماً آن را پذيرفت و انجمن روحانيون واتيكان نيز اين امر را به رسميت شناخت كه:
انسان حق آزادى مذهبى دارد... به‏طورى كه در امر مذهب، هيچ كس نبايد بر خلاف وجدانش وادار به انجام كارى گردد يا از انجام كارى باز داشته
[4] شود.
نمى‏توان ناديده گرفت كه خشونت‏هاى كليسايى و اقدامات تحميل‏گرانه آن، اروپاييان را پس از رنسانس، به عكس‏العمل‏هاى افراطى واداشت و آزادى را بهانه‏اى براى ورود به حيطه اقدامات غيرعقلانى و مرزشكنى ساخت. هنگامى كه روبسپير، رهبر انقلاب فرانسه، همگام نزديك خود، رولاند دولاپالتيه را به مرگ محكوم كرد و او را به نام آزادى و براى آزادى، به پاى گيوتين فرستاد، رولاند فرياد برآورد: «اى آزادى! چه جنايت‏ها كه به نام تو نمى‏شود!».
کارنامه مسلمانان
مسلمانان در تاريخ خود، فراز و فرودهاى فراوانى را در مسير آزادى عقيده، پشت سر گذاشته‏اند و نمى‏توان همه مقاطع حيات فرهنگى آنان را يك‏سان دانست، هر چند كه در مقايسه با پيروان اديان ديگر، امتياز بيش‏ترى كسب كرده‏اند.
[5] جان ديون پورت، پس از اشاره به شكنجه‏ها و قتل‏هايى كه به نام دين انجام گرفته، مى‏گويد:
با كمال اطمينان بايد اعتراف شود كه چنان جنگ‏هاى مهيب و فجيع و بلكه يك رشته جنگ‏هاى متوالى دينى، براى چهارده قرن، جز ميان مسيحيان در جاى ديگر وجود نداشت و هيچ‏گاه مللى كه داغ باطله كفر بر آن‏ها زده شده است، يك قطره خون به بهانه دين و به دليل مذهب نريخته‏اند.
[6]
وى اذعان دارد كه گرويدن ميليون‏ها آفريقايى و آسيايى به اسلام، معمولاً بر مبناى رغبت و ميل، و نه اكراه و اجبار بوده است. گوستاولوبون نيز اين سخن را مى‏پسندد و مى‏پذيرد كه:
براى پيروان مسيح، فوق‏العاده تأسف‏آور است كه تساهل مذهبى (احترام به مذهب ديگران و عدم اجبار به پذيرش مذهب خود) را كه در همه اقوام، جزء قانون مروت شمرده مى‏شود، مسلمانان به آنان آموخته‏اند
[7]
اگر ملاك داورى در اين زمينه، دوران تأسيس دولت اسلامى و گسترش آن قرار گيرد، بدون شك، سيره و روش مسلمانان، الگويى براى همه ملل شمرده مى‏شود. فرمان رسول اكرم‏9 به برخى از فرمان‏روايانى كه به يمن اعزام كردند، اين بود كه اگر يهوديان و نصرانيان بخواهند بر آيين خود باقى بمانند، آنان را آزاد گذاشته و بر پذيرش اسلام مجبور نسازيد و در قبال پرداخت جزيه، ايشان را در پناه امنيت دولت اسلامى قرار دهيد.
[8]
هم‏چنين آن حضرت به مردم يمن اين نكته را اعلام كردند كه يهوديان و مسيحيان، براى دست برداشتن از دين خود، نبايد تحت فشار قرار گيرند.
[9]
دستورالعمل پيامبر اسلام به فرمان‏روايان خود، آن بود كه هر كس مسلمان شود، حقوق و وظايف مسلمانان را خواهد داشت و هر كس از پيروان اديان، بر آيين خود پايدار ماند، با فشار و مضيقه مواجه نمى‏شود و هر فرد بالغ، به قدر وسع خويش، جزيه مى‏پردازد.
[10]
از جمله مواد توافق‏نامه پيامبر با قريش، در جريان حديبيه، آن بود كه همگان از آزادى دينى برخوردار باشند و هيچ كس در مورد دين خود، با اكراه و اجبار روبه‏رو نشود.
[11]
رسول اكرم در يك سند رسمى، به علماى مسيحى نجران متعهد شدند كه پايگاه‏هاى مذهبى آنان در اختيارشان خواهد بود و همه اسقف‏ها و كاهنان و راهبان و پيروانشان، درموقعيت خود، از امنيت برخوردار خواهند بود و بر رياست و رهبرى آنان تعرضى نخواهدشد.
[12]
پس از رحلت رسول اكرم نيز آموزه‏هاى نبوى در مسلمانان رسوخ داشت و همان سيره را ادامه دادند؛
[13] مثلاً پس از فتح فلسطين، ساكنان آن ديار از مسلمانان تقاضا كردند كه خليفه دوم، شخصاً براى امضاى قرارداد بدان‏جا كوچ كند. خليفه در قرارداد با آنان به اصل «عدم اكراه در دين» تصريح كرد: «و لا يكرهون على دينهم.»[14] و بدين وسيله، مسيحيان را در انتخاب دين جديد، كاملاً آزاد گذارد.
اگر اين رويه، با روش رفتار متقابل مسيحيان، به هنگام ورود به بيت‏المقدس مقايسه شود كه چگونه به قتل‏عام مسلمانان مبادرت كردند،
[15]به خوبى آشكار مى‏شود كه تجربه‏هاى تاريخى در اسلام با مسيحيت، از چه تفاوت عميقى برخوردار است. به قول يكى از متفكران غربى، هم‏زيستى مسلمانان با پيروان اديان ديگر، و روح تسامح در رفتار با آنان، براى اروپاييان آن زمان، ناشناخته بود.[16]
سماحت مسلمانان با پيروان اديان ديگر، چنان بود كه يهوديان زندگى در قلمرو اسلام را بر سكونت در قلمرو مسيحيت ترجيح مى‏دادند و نصاراى شرق (نسطوريان، يعقوبيان و...) در قلمرو اسلام، بيش‏تر از روم آسايش داشتند و حتى جزيه‏اى كه مجوسيان به مسلمانان مى‏پرداختند، به مراتب، سبك‏تر و راحت‏تر از ماليات سرانه‏اى بود كه پيش از آن به حكومت خويش (ساسانيان) مى‏دادند.
[17] از اين رو، غيرمسلمانانى مانند نصارايى كه در بيزانس به وسيله كليساى رسمى، مورد تعقيب قرار مى‏گرفتند، در قلمرو اسلام پناه مى‏جستند.[18]
البته در برابر اين جريان غالب در تاريخ مسلمانان، نمى‏توان انكار كرد كه آنان نيز در برخى مقاطع، از تعاليم اساسى مكتب خويش فاصله گرفته و با روش‏هاى ناپسند، در درگيرى‏هاى فرقه‏اى وارد شده‏اند. در تاريخ عباسيان و در اوج برخوردهاى نحله‏هاى مختلف كلامى، گاه چنين رفتارهايى از سوى فرمان‏روايانى كه به نام دين، سلطه و اقتدار داشتند، ديده مى‏شود. «محنه» شيوه‏اى از تفتيش عقايد بود كه بايد آن را از نقاط تاريك در كارنامه خلفاى عباسى شمرد. مسائلى هم‏چون حادث يا قديم بودن كلام خدا، چنان اهميت يافته بود كه محدثان و فقيهان، درباره آن، مورد تحقيق و آزمون قرار مى‏گرفتند و احمد بن حنبل كه طبق دستور معتصم عباسى، حاضر به عقب‏نشينى از موضع خود نبود، چندان تازيانه خورد كه بيهوش گرديد و به زندان افتاد.
[19]
در ادوار بعد نيز به‏طور نادر، مواردى از اين رويه، در گوشه و كنار جوامع اسلامى ديده مى‏شود و به‏ويژه، كسانى كه به تصوف يا فلسفه گرايش داشته‏اند، بيش‏تر در معرض تكفير و تهديد قرار مى‏گرفته‏اند. در اين زمينه، هر چند شكنجه‏هايى از نوع رفتار قساوت‏آميز ارباب كليسا، در جوامع اسلامى بى‏سابقه است، ولى رفتارهاى خارج از قاعده را هم به طور كلى نمى‏توان ناديده انگاشت.
[20]
متأسفانه بزرگ‏ترين حكماى اسلامى، مانند ابن‏رشد، ابن سينا، سهروردى، خواجه نصيرالدين طوسى، ملاصدراى شيرازى و فيض كاشانى، از سوى جماعتى متحجر و كم‏خرد، به كفر و زندقه رمى شده و تكفير گرديده‏اند. دسيسه مخالفان ابن‏رشد، موجب آن گرديد كه وى را تبعيدكرده و كتاب‏هايش را به شعله‏هاى آتش افكنند
[21] و به‏مناسبت محاكمه‏اش منشورى در مبارزه با فلسفه صادر گرديد.[22] ابن سينا با اشاره به همين اتهامات مى‏گويد:
كفر چو منى گزاف و آسان نبود
محكم‏تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر، يكى چو من و آن هم كافر؟
پس در همه دهر، يك مسلمان نبود
و خواجه نصير الدين طوسى، كه از طرف فردى به‏نام نظام العلما تكفير شد، مى‏گويد:
نظام بى نظام ار كافرم خواند
چراغ كذب را نبود فروغى
مسلمان خوانمش زيرا كه نبود
دروغى را جوابى جز دروغى
در سده اخير نيز متحجران، اتهامات فراوانى را نصيب احياگران تفكر اسلامى و پيشوايان نهضت بيدارى، مانند سيد جمال الدين اسد آبادى، آخوند خراسانى و امام خمينى كرده‏اند.
[23]
علامه طباطبائى كه خود از قربانيان جهل و عناد اين جماعت است، پس از بحث درباره آزادى انديشه و تفكر از نظر اسلام و مطرود بودن شيوه كليسا در تحميل عقيده به‏وسيله شمشير و تازيانه و يا طرد و تكفير، مى‏گويد:
ولى متأسفانه ما مسلمانان، اين نعمت آزادى انديشه را هم‏چون بسيارى از نعمت‏هاى ديگر الهى، از دست داده‏ايم و برخوردهاى كليسايى، بر جوامع ما حاكم شده است.
[24] آيا شرم‏آور و شگفت‏آور نيست كه كار عدم تحمل و رفتارهاى دور از اخلاق و منطق، بدان‏جا برسد كه علامه طباطبائى «نسيم آزادى ليبرالى از غرب» را نعمتى براى جامعه اسلامى بشمارد كه در اثر آن، از فشار بر اهل معرفت كاسته شده است؟!
اين مشروطيت و آزادى و غرب‏گرايى و بى‏دينى و لاابالى‏گرى، كه از جانب كفار براى ما سوغات آمده است، اين ثمره را داشت كه ديگر درويش‏كشى منسوخ شده و گفتار عرفانى و توحيدى، آزادى نسبى يافته است، و گرنه شما مى‏ديديد امروز هم همان اتهامات و قتل و غارت‏ها و به دار آويختن‏ها براى سالكين راه خدا وجود داشت.
[25]
نگاه بشرامروز
اقبال به آزادى و اعتنا به منزلت بى‏رقيب آن، از ويژگى‏هاى عصر ما است. بشر متجدد امروز، نمى‏خواهد شريك و بديلى براى آزادى بشناسد و شرك را در اين باب مجاز نمى‏داند. او به‏ويژه، در عقيده و انديشه مى‏خواهد بر مبناى اراده و خواست خويش انتخاب كند و تصميم بگيرد و هيچ چيز مزاحمتى برايش فراهم نياورد. در چارچوب تفكر ليبرالى، زندگى هر فرد، متعلق به خود او است و او حق دارد كه باورداشتن يا باورنداشتن به هر چيز را برگزيند وتجربه‏كند.
آزادى عقيده و انديشه، براى انسان عصر ما، چندان بديهى و واضح است كه آن را بى‏نياز از استدلال مى‏داند و در عين حال، اصول و مبانى معرفتى‏اش، كه شناخت يقينى را دست نايافتنى قرار داده و شك كردن در همه باورها را به رسميت شناخته، دفاع از آزادى عقيده را آسان كرده است. او خورشيد حقيقت را در پس باورهاى متنوع پنهان، و اديان و آيين‏ها را روزنه‏هايى بدان مى‏داند و از اين رو، ترجيح عقيده‏اى خاص را غيرممكن مى‏شمارد و در نتيجه، بر اين باور است كه به همه با يك چشم بايد نگريست. به‏علاوه، چون اقتدار و اختيار حكومت، براى رفع تنگناهاى معيشتى و تأمين نيازهاى اوليه زندگى است، از اين‏رو، دولت‏ها نبايد در عقايد انسان‏ها دخالتى داشته باشند.
آزادى عقيده، در فرهنگ امروز غرب، متضمن اين پيام‏ها است:
1. انسان برتر از عقيده است و هيچ عقيده‏اى بر گوهر انسانى او صدمه نمى‏زند.
2. عقيده در تعيين حقوق انسان‏ها دخالتى ندارد و هيچ عقيده‏اى نه بر حقوق انسان‏ها مى‏افزايد و نه از آن مى‏كاهد.
3. انسان براى داشتن عقيده دلخواه خود، حق دارد.
4. عقيده انسان‏ها هم‏چون شؤون ديگر آنان، از قبيل جان و مال، از احترام برخوردار است و نبايد موردتعرض قرار گيرد.
5. انسان در برابر هيچ عقيده‏اى، تكليفِ قبول و التزام ندارد.
6. انسان براى نفى و انكار هر عقيده و آيينى مجاز است.
7. انسان براى رها كردن عقيده خويش و تغيير آن آزاد است.
8. به كودكان نبايد عقيده دينى خاصى را القا كرد.
9. نبايد عقيده‏اى را آيينه حقيقت، و يا عقيده‏اى را مخالفِ آن تلقى كرد.
10. حقيقت دينى و هدايت، اختصاص به پيروان يك آيين ندارد و همگان را به يك نسبت، در برمى‏گيرد.
11. آزادى عقيده، بدون آزادى براى ابراز و اظهار آن بى‏معنا است.
12. انسان مى‏تواند عقيده خود را تبليغ و ترويج كند.
13. اعتبار هيچ عقيده‏اى نيازمند دولت، نيست و دولت حق ابطال و نفى هيچ عقيده‏اى راندارد.
14. دولت نبايد بر مبناى عقيده خاصى سياست‏هاى خود را تنظيم كند و عقايد ديگر را ناديده انگارد.
15. دولت‏ها نبايد از عقيده و آيين ويژه‏اى حمايت كرده و براى پيروان آن، امتيازى در نظربگيرند.
16. دولت نمى‏تواند هيچ عقيده‏اى را شرط يا مانعِ حقوق اجتماعى يا سمت‏هاى دولتى قرار دهد.
17. تفتيش عقايد، ممنوع است.
البته هر يك اين گزاره‏ها را نمى‏توان مورد اجماع و توافق انديشمندان در فرهنگ غرب دانست؛ ولى مى‏توان گفت كه رأى غالب آنان در تأييد و حمايت از آن است؛ اما براى كسانى كه با اصول و مبانى چنين نگرشى به آزادى عقيده، مخالفند، به‏ويژه آنان كه فارغ از دغدغه‏هاى دينى نيستند و ايمان خود به يك مكتب آسمانى را حفظ كرده و پاى‏بندى به شريعت الهى را راه نجات انسان و تأمين سعادت وى مى‏دانند، اين داورى‏ها با ابهامات جدى روبه‏رو است و دست‏كم پرسش‏هاى فراوانى درباره آن‏ها وجود دارد.
در پژوهش كنونى سعى شده است نخست آزادى عقيده از زواياى مختلف ريشه‏يابى شود و سپس با تبيين اصول و مبانى آن در فرهنگ اسلام و غرب، نتايج خاص هر ديدگاه، مشخص شده و از خلط و اشتباه جلوگيرى شود.
بدون شك، در حقوق اسلامى، احكام متعددى وجود دارد كه در نسبت آن با آزادى عقيده، بايد تأمل كرد، احكامى همانند: جهاد ابتدايى به منظور دعوت به اسلام، كيفرهاى مقرر براى مرتدان و محدوديت‏هايى كه براى كتاب‏هاى ضلال وجود دارد. به‏علاوه، اصرار بر تدين در كارگزاران اصلى حكومت، و پذيرش دخالت دولت در مسائل اعتقادى و مسؤوليت آن در هدايت و تربيت دينى و ده‏ها مسأله ديگر، با استنتاجات فوق، در تعارض است. گذشته از آن‏كه اساساً دين از بُعد قانون زندگى، كه ريشه در ربوبيت تشريعى خداوند دارد، با جوهره ليبراليسم در تضاد است و هرگز آن را تحمل نمى‏كند. از همين جا است كه آزادى عقيده از نظر اسلام، داراى مبانىِ خاص و فروع و نتايجى ويژه است.
در اين نوشتار آزادى عقيده از زاويه كلامى، فقهى، عرفانى و حقوقى مطالعه شده و همراه با بررسى آراى متفكران گذشته، آراى انتقادى امروزين، مورد بررسى و ارزيابى قرار گرفته‏است.
پيوست‏هاى ضميمه نيز نيم‏نگاهى به برخى نكات تاريخى درباره آزادى عقيده دارد.
[1]- عبدالحسين زرين كوب، در قلمرو وجدان، ص‏213.
[2] - گى تاتستا و ژان تستا، ديباچه‏اى بر تاريخ تفتيش عقايد، ترجمه غلامرضا افشارى، ص‏63.30.
[3] - برتراند راسل، مقاله «ملازمه علم و دموكراسى»، ترجمه مجتبى مينوى (آزادى و آزادى فكرى)ص‏28.
[4] - حسين مهرپور، نظام بين‏المللى حقوق بشر، ص‏319.
[5] - ر.ك: عبدالحسين زرين‏كوب، در قلمرو وجدان، ص‏468.
[6] - جان ديون پورت، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمه سيد غلامرضا سعيدى، ص‏215.
[7] - گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ص‏158.
[8] - على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول، ج‏2 ،ص 543 (و من كان على نصرانيه او يهوديه فانه لايغيّرعنها...).
[9]- همان، ص‏558 (و من كان على يهوديتة او نصرانيتة فانه لايفتن عنها)؛ نيز ر.ك: ص‏591 (لا يغيّر عنها)، و ص‏595 (لايفتن لترك دينه...).
[10] - همان، ص‏616 (ومن اجاب الى الاسلام فله مالنا و عليه ما علينا ،و من ثبث على دينه من اهل الاديان فانه لايضيق عليه و على كل حالم من الجزية على قدر طاقته).
[11] - همان، ج‏3، ص‏77 (لايكره احد على دينه و لا يؤذى).
-[12] همان، ج‏3، ص‏148 (ان لهم ما تحت ايديهم من قليل و كثير من بيعهم و صلواتهم و رهبانيتهم و جواراللَّه و رسوله لايغير اسقف من اسقفيته و لا راهب من رهبانيته و لا كاهن من كهانته و لايغيّر حق من حقوقهم و لا سلطانهم و لا شئ مما كانوا عليه).
[13] - جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلامى، ج‏4، ص‏128 (مسلمانان صدر اسلام هر جا را كه مى‏گشودند، به اشغال نظامى قناعت مى‏نمودند و متعرض دين و اخلاق و رسوم مسيحيان نمى‏گشتند) و ص‏174 (مسلمانان هيچ‏گاه كسى را مجبور به مسلمان شدن نمى‏كردند).
[14] - طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج‏3، ص‏69.
[15] - گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص‏158.
[16] - آدم متز، الحضارة الاسلاميه، ج‏1، ص‏44.
[17] - ر.ك: عبدالحسين زرين كوب، كارنامه اسلام، ص‏11.
[18]- همان، ص‏23.
[19] - ر.ك: عباس اقبال، خاندان نوبختى، ص‏46.
[20] - آقا محمد على بهبهانى در رساله خيراتيه مى‏گويد: در شهر ربيع المولود، وارد تهران گرديده، مشغول تعزير و تنبيه ملاحده صوفيه و فرق ضاله ظلميّه شده، بنابر درويش كشى نهاده و سرهاى آن‏ها را تراشيده و... اجازه ضرب و شتم و ازاله ايشان، به بسيارى از دوستان داده، دفع وهم و رفع خوف از دم اين سگ‏دمان از مردمان نموده... (ج‏2، ص‏452). وى در اين رساله، حكم به كفر فلاسفه مى‏كند، (ص 248) و از قاعده الواحد، به عنوان يكى از هرزه‏هاى آنان نام مى‏برد (ص‏260).
[21] - شريف، تاريخ فلسفه در اسلام، ج‏1، ص‏777.
[22] - ر.ك: سيد جعفر سجادى، مقاله «منشور تحريم فلسفه» (در كتاب مهدوى نامه)، ص‏457.
[23] - آقا نجفى قوچانى، كه اوضاع نجف را در نهضت مشروطيت درك كرده است، به برخى نكات تكان‏دهنده و عبرت‏آموز در اين باره اشاره مى‏كند (ر.ك: سياحت شرق، ص‏460؛ و نيز: حيات الاسلام فى احوال اية الملك‏العلام، ص‏111).
[24] - محمد حسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج‏4، ص‏131.
[25] - سيد محمد حسين حسينى طهرانى، روح مجرد، ص‏363 (به نقل از: علامه طباطبائى).

بتکان خانه دل را!

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

بيائيد بهاري شويم
بهاري بيانديشيم
بهاري فکرکنيم
بهاري بخوانيم وبنويسيم
بهاري ذهن وانديشه وباور خود را آرايش وويرايش کنيم......

يک سال ديگه گذشت! من و شما يک سال ديگه رو هم پشت سر گذاشتيم. چند سالمان شده؟ چقدر قرار گذاشتيم و شکستيم؟

آخر سال که ميشه ميشينيم و فکر ميکنيم که چقدر به اهدافي که براي خودمان تعيين کرده بوديم در اين سالي که گذشت رسيديم! اهداف مالي ، تحصيلي ، شغلي ، علمي و... اگه به يکي از اونها نرسيديم ميشينيم و فکر ميکنيم که چرا؟

چه موانعي باعث اين عدم موفقيت شده و تصميم مي گيريم به نحوي اون رو برطرف کنيم.

پس چرا براي رسيدن به بالاترين مقامي که بايد به اون برسيم برنامه‌اي جدي نداريم؟

مقام خليفه اللهي انسان که با رسيدن به جايگاه "بندگي" محقق ميشه! بالاترين ارزش يک انسان اينه که يک عبد باشه. يک عبد مخلص. يک عبد ذليل و حقير و مسکين و مستکين که هيچي از خودش نداشته باشه. بالاترين مقامي که هر روز برترين مخلوق خداوند رو به اون مقام ميشناسيم! اَشهَدُ اَنَّ مُحَمّد عَبدُهُ و رَسولُه.

همين امروز رو با سال قبل مقايسه کنيم. آيا توانستيم يک قدم به خدا نزديکتر بشيم؟ يا کيلومترها ازش دور شديم؟ در سالي که گذشت، با اعمالمان چقدر توانستيم رضايت امام زمانمان (روحي فداه) رو جلب کنيم که رضايت خداوند هم در گرو رضايت ايشان است؟ يا خدايي نکرده چقدر با کارهامان ، غمي رو غمهاي غروبهاي جمعه‌ي ايشان گذاشتيم؟

قبل از شروع سال جديد همه رسم دارند که منزلشان رو تميز کنند. القَلبُ حَرَمَ الله! چرا ما خانه‌هاي دلمان را تميز نکنيم؟

بيا که خانه تکاني کنيم . خانه‌ي دل!
اما اينقدر اين دل زنگار گرفته که به تنهايي کاري از پيش نميره ، پس متوسل ميشيم به کلام نوراني اباعبدالله الحسين عليه السلام در دعاي عرفه که ميفرمايد:

اِلَهي أَنْتَ الَّذِي أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِي قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ وَ أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى غَيْرِكَ

خداوندا! تويي که در قلوب اولياء و خاصانت با انواري متجلي شدي تا به مقام معرفتت برسند و ترا به يکتايي بشناسند. تو هماني که بيگانگان را از دل محبين‌ات بيرون راندي تا غير از تو کسي را دوست نداشته باشند و جز به درگاهت به جايي پناه نبرند.
از خدا بخواهيم که محبتِ غير را از دلمان بيرون کنه و دلمان رافقط معدن محبت خود و احبائش قرار بده.
بگيم خدايا با ما هم کاري بکن که غير از درگاه تو به جايي پناه نبريم که اگه از تو روي بگردانيم هميشه آغوش شيطان براي ما بازه.

اگه کسي خانه‌ي دلش خانه‌ي محبت خدا بشه بنا به گفته امام صادق عليه السلام ديگه به غير خدا مشغول نميشه:

إِنَّمَا خَالَطَ الْقَوْمَ حَلَاوَةُ حُبِّ اللَّهِ فَلَمْ يَشْتَغِلُوا بِغَيْرِهِ – گروهي که شيريني محبت خداوند با آنها عجين شده باشد به غير خدا مشغول نميشوند(اصول کافي جلد2 صفحه130)

از خدا بخواهيم که ميل به طاعت را در درونمان بيشتر کنه و رغبتمان را به گناه کم کنه که اون هم با چشيدن طعم شيرين همنشيني با خدا بدست مياید.

يَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلَاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقِين
اي کسي که به دوستدارانت شيريني همنشيني را چشاندي که هميشه در درگاهت، نيازي متملقانه به جانب تو داشته باشند.(دعاي عرفه)

از خداوند بخواهيم که ما را از جمله‌ي اين گروهي قرار دهد که در قرآن فرمود:
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَه‏(مائده54)

يعني ميشه ما هم محبوب خداوند باشيم و هم محب او؟؟
چطور؟
جوابش رو در قرآن داريم:
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّه(آل عمران 31)

پس از خداوند بخواهيم که در سال جديد به ما توفيق دهد که از رسول خدا و خاندانش عليه و عليهم السلام پيروي کنيم و تقواي الهي پيشه کنيم تا شامل فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّه بشيم تا اگه غمي از غمهاي دل امام زمان (عج) برطرف نميکنيم ، لااقل غمي به غمهايشان اضافه نکنيم.

بي روي تو هرکس گذرد ليل و نهارش_ دلـگيـرتر از فصـل خـزان است بهارش

بـهـتـر کـه هـمه عـمر ز هم باز نگردد _چشمي که نشد باز دمي بر رخ يارش

اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من خير اعوانه و انصاره و شيعته و المستشهدين بين يديه.

ده نکته ازابداع کننده واژه وبلاگ



ده نکته از ابداع کننده واژه وبلاگ
ده سال پیش (۱۷ دسامبر ۱۹۹۷) برای نخستین بار جورن بارگر (Jorn Barger) واژه وبلاگ (Weblog) را برای لیستی از لینک‌هایی که در حین وبگردی‌ها توجهش را جلب کرده بودند، بکار برد.
حالادر آستانه دهمین سالروز این اتفاق، وی ده نکته از تجاربش در زمینه بلاگ نویسی را برای آنهایی که به تازگی وبلاگ نویسی را آغاز می‌کنند، لیست نموده است:
«تصوّر من در سال ۱۹۹۷ از وبلاگ، پدیده‌ای بود برای شفاف‌سازی بیشتر در وب. که هر وبلاگ در شبکه‌های پیچیده اینترنتی، لیستی خواهد بود از لینک‌هایی که نگارنده‌اش در حین وب‌گردی آنها را بهترین یافته است. سال‌های ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ برای من دوران طلایی وبلاگ‌ها بودند. درست زمانی که من اصول زیر را فرا گرفتم:
1. یک وبلاگ به معنی کامل کلمه، لیستی است از لینک‌هایی که شما می‌خواهید ذخیره‌شان کنید، یا آنها را به اشتراک بگذارید.
2. شما لینک‌ها را به افکار و پست‌هایتان و هر کجای دیگر می‌توانید اضافه کنید… اما چنانکه در وبلاگتان، تعداد پست‌ها بیش از لینک‌هاست، پس شما نیاز دارید که برخی چیزها را بیاموزید.
3. اگر شما قبل از نگاشتن پست، کمی وبگردی کنید، در اکثر مواقع، ایده هایتان ساخت یافته‌تر خواهند شد.
4. اگر صادقانه، خودتان باشید، بر جذابیت لینک‌هایی که در وبلاگ می‌گذارید افزوده خواهد شد. خوانندگانتان نیاز دارند که شما را خوب بشناسند.
5. همیشه برای لینک‌هایی که می‌گذارید، عنوان وبلاگ نویسنده را هم ذکر کنید. (یا حداقل مطمئن شوید که توضیحات شما برای لینک، آنقدر کافی هست که خوانندگان دوباره صفحه‌ای را که قبلاً دیده اند، باز نکنند.)
6. همیشه به لینک‌هایتان، صفات توصیفی بیافزایید، تا خواننده واکنش شما را به لینک‌ها بداند. (مثلاً عالیست، جالب بود، و…)
7. به منابعی که شما را به مطلبی راهنمایی کرده‌اند، اشاره کنید. با این کار برای خوانندگانتان امکان اتصال به سرچشمه را فراهم می‌آورید.
8. مراقب فایل‌های طولانی باشید! لینک‌های مهم و اصلی را بین، لینک‌های غیرضروری گم نکنید.
9. تعدادی از نویسندگان یا افراد محبوب‌تان را انتخاب کنید و یک Google News Feed از نوشته‌ها یا اخبار مربوط به آنها بسازید و آنرا در وبلاگتان به نمایش بگذارید تا خوانندگانتان هم در جریان نوشته ها و اخبار آنها قرار بگیرند.
10. لینک‌های مورد علاقه تان را بارها و بارها منتشر کنید، تا افرادی که اولین بار آنرا از دست داده اند، هم شانس دیدن آنرا داشته باشند.

منبع: وبلاگ بلاگ نوشت

جاهلیت

۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

جاهلیت ازگذشته تاحال(قسمت سوم)
جاهليت نوين درعصرما
دربحث ازجاهلیت اولی ادعاشد که جاهلیت دوم،جاهلیتی است که دنیای امروز باهمه پشرفت های علمی وتمدن عظیم بی سابقه بشری وادعای حکومت جهانی،گرفتار آنست.این ادعا چگونه قابل پذیرش است؛درحالیکه ادعای عقلانیت بشر گوش فلک راکر کرده است.
بمنظور تبیین جاهلیت نوین،چند محور اساسی زندگی امروز بشررا مورد بررسی قرار می دهیم.
(الف)انحراف درمبانی فکری:
مهم ترین مبنای فکری بشر بعد ازرنساس اومانیسم است.اومانیسم به مفهوم محوریت انسان درهمه ارزشهای انسانی(انسان محوری درمقابل خدا محوری).
انسان غربی خواست تا به کلی ازآسمان ببرد وتماما به زمین بپیوندند.دردوران رنساس تنها یک واژه بودکه مورداحترام قرارگرفت وازپیش سراسر برنامه تمدن متجدد رادرخودخلاصه کرد.این واژه اومانیسم است.درواقع منظور ازاین واژه این بود که همه چیزرامحدود به موازین بشری محض سازند وهر اصل وطریقتی راکه خصلت معنوی و برین داشت به صورت انتزاعی ومجرد درآورند،وبه بهانه تسلط برزمین،ازآسمان روی برتابند.اومانیسم نخستین صورت امری بودکه به شکل نفی روح دینی معاصر درآمده بود،یعنی لائیسم.وچون می خواستند همه چیزرا به میزان بشری محدودسازند،سرانجام مرحله به مرحله به پست ترین درجات وجودبشری سقوط کردند.
[1]
(ب)نژاد پرستی
درجاهلیت عرب،ازحمیت جاهلی،تعصبات قبیلگی ونژادپرستی سخن به میان آمد.انتظار می رفت که انسان امروزباهمۀادعای خدائیش درقدرت وعلم،ازاین فضا بگذرد. اما وقایع چند قرن اخیر نشان دادکه هنوز بشر گرفتارهمان تعصبات جاهلی است.
(ج)فساداخلاقی
دراین که فساداخلاق وفحشا،دردنیای امروزدربیشترارکان زندگی بشررخنه کرده تردید نیست.به تعبیرقرآن:ظهرالفسادفی البرًوالبحربماکسبت ایدی الناس
به سبب آنچه مردم فراهم آورده اند،فساددرخشکی ودریا نمودار شده است.
[2]
درجامعه جاهلی عرب ودرجوامع گذشته بشر،فساداخلاقی وفحشاءرایج بودامانه به عنوان یک فضیلت وارزش؛امادردنیای امروز اینها معیار ارزش تلقی می شوند.
(د)استبدادوستم
ظاهرادردنیای متمدن امروز،بعدازجنگ آزادی بردگان درامریکا،برده داری ازبین رفت.اماحقیقت درتاریخ چند صدساله اخیر چیزی دیگری است،برده داری وظلم وستم چهره دیگری پیداکرده که بسیارزشت تر ازبرده داری قبل ازاسلام وقرون وسطی است.
به عنوان مثال به چند مورد ازنمونه های انحطاط فکری وفرهنگی درجوامع اسلامی اشاره می شود:
(الف)وهابیت:یکی ازچهره های جاهلی وزشت که بنام اسلام درقرن های اخیر درعربستان وبعضی از کشورهای اسلامی بروز پیداکرد ،ومتأسفانه برای ازبین بردن چهره زیبای اسلام وخصوصا اهلبیت(ع)ازسوی بعضی ازکشورهای استعماری حمایت شد؛وهابیت بود.
(ب)صوفیگری:تصوف رویشی خاص درزندگی است که اطمینان وراحتی وتسکین درونی وسعادت ایده آل شخص صوفی راازغیر راه کاروکوشش ونظامات وفعالیتهای عادی زندگی بوسیله تحمل مشقات وزهد وترک لذایذ وبالاخره باپیروی ازاصل فراراززندگی مادی تأمین می نماید.
هند زادگاه اولیه تصوف بوده وافکار صوفیانه ازآنجا به محیط هاومذاهب دیگر سرایت ونفوذکرده است.
این تفکرات انحرافی(وهابیت،صوفیه وفرقه های انحرافی دیگر...)ازیک سو، وجوروشنفکری حاکم برجوامع اسلامی با وابستگی کامل به تفکرات منحط غربی ازسوی دیگر؛جوامع اسلامی را هم درجاهلیت دیگری قرار داده است.
با این حال،آیابشرامروز گرفتار جاهلیت نیست؟عصری که:
1-به جای تربیت الهی به لجن دنیا پرستی وهواپرستی کشیده شده است؛
2-چشمه سارهای عواطف واحساسات شریف انسانی خشک شده؛
3-باطل رادربرابرحق نهاده اند وازپیروزی آن(باطل)به خود می بالند؛
4-بشریت دوران انفجار علم را طی می کند وهنوز نمی داند انسان کیست؛
5-بشر نمی داند که ازشخصیت های بزرگ وانسانهای کامل ورهبران الهی چگونه استفاده کند؟ گاهی ازآنها بت می سازد،وگاهی به شدت آنهاراتخطئه می کند؛
6-پیوستن انسان ها به انسان دیگر برمبنای منفعت طلبی شخصی است،حتی اخلاق اوهم اخلاق منفعت طلبانه است؛
7-مفهوم لذت جزدرلذتهای پست مادی معنا ندارد؛
8-منطق حاکم عبارتست ازمن هدف ودیگران وسیله اند که بازگوکنندۀ هویت خودپرستی است؛
9-خداومشیت الهی نفی می شود تا انسان محور ارزشها شود؛
10-علم وتکنولوژی وهنر درخدمت شهوات وقدرت طلبی انسان قرار گرفته است؛
11-نیهیلیسم وپوچ گرای وبی هویتی انسان، فلسفه امروز بشر است؛
12-تمام استعداد های مادی ومعنوی بشری درراه تخریب وجود انسان به کار رفته است؛
13-پیمان شکنی-چه پیمان الهی وچه پیمان اجتماعی-رسم عادی بشر امروز شده است؛
14-انسان متعالی امانت دار الهی،به مرتبه ابزار تولید تنزل یافته است؛


[1] -بحران دنیای متجدد،ربه گنون،صفحه18
[2] -سوره روم/آیه 41

دنیایی وارونه

۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

جاهلیت
جاهلیت ازگذشته تاحال(قسمت دوم)
جاهلیت نخستین
قرآن درسوره احزاب،خطاب به زنان پیامبر9جاهلیت نخستین رااین گونه بیان می فرماید:
وقرن فی بیوتکن ولاتبرجن تبرج الجاهلیه الاولی
درخانه هایتان بمانید ومانند جاهلیت اولی تبرج(آشکار کردن بدن وزینت)نداشته باشید.
[1]
امااینکه منظوراز جاهلیت اولی چیست ،ظاهراهمان جاهلیتی است که مقارن عصر پیامبر9بوده است به هر حال این تعبیر نشان می دهد که جاهلیت دیگری همچون جاهلیت عرب درپیش است که ما امروز درعصر خود آثاراین پیشگویی قرآن رادردنیایی متمددن مادی می بینیم.[2]
جاهلیت قبل از اسلام
پیرامون جاهلیت عرب قبل از اسلام(جاهلیت اُولی)درکتب تاریخ،مسایل زیادی مطرح شده است که-برای روشن ترشدن مفهوم جاهلیت-به بعضی ازآنها اشاره می نما ییم.
1-ازنظر امام علی:لجاجت دربرابرحق،وحمیت وتعصب بی جاوشیطانی،خودپسندی و غرور، عدم اندیشه وتفقه دردین،به کار نبردن گوهر خرد درخداشناسی،میراث دار فرهنگ منحط گذشته بودن وازپیشوایان ستمگری پیروی نمودن از نمود های جاهلیت است.
امام درخطبه ای درباره حالات وویژگی های مردمان دوران جاهلیت درآستانه بعثت پیامبر،می فرماید:
درآن دوران،ملت ها درخواب عمیق فرورفته بودند.فتنه وفساد درمجرای به را انداختن هرج ومرج،جهان را فراگرفته بود.کارهای خلاف،میان مردم منتشر شده وامورزندگی ازهم گسخته بود.آتش جنگ هازبانه می کشید.دنیا بی نوروپرازنیرگ گشته بود.برگ های درخت زندگی به زردی گراییده،ازثمره زندگی خبری نبود.میوةدنیای آن روزفتنه وغذایش مردار بود.دردرون،وحشت واضطراب ودربیرون شمشیر حکومت می کرد،
[3]
به نظرمی رسد.علی:همه دنیای قبل از اسلام را غرق درجاهلیت می دیدند.
2-حضرت درنهج البلاغه درمورد درهنگامه بعثت می فرماید:
اورادرزمانی فرستاد که مردم درحیرت وگمراهی سرگردان بودند ودرفتنه وجهل وفساد غوطه ور.هوی وهوس های سر کش،آنهاراازجاده حق دورساخته بود.جهل ونادانی،آنهارا سبک مغز بارآورده،ودرکارهای خود مضطرب وحیران ساخته وبه آن(جهل ونادانی)مبتلا گشته بودند.
[4]
3-ازحضرت درتوصیف بنی امیه-که ادامه دهنده جاهلیت اولی بودند-نقل شده:
فتنه ،آشوب،فسادوتباه گری های بنی امیه با چهره های بس زشت ورعب انگیزوگروه به گروه که متصف به جاهلیت اند، برشما وارد می شود.نه دلیل هدایتی درآنها وجودداردونه نشانی که برای هدایت دیده شود.
[5]
ودرخطبه دیگر درتوصیف آنها می فر ماید:
زیرا آنان پیشتازان تکبر،پایه های تعصب وتکیه گاه های ارکان فتنه وشمشیرها،فخر کننده گان جاهلی باافتخار به نصب ونژاد می باشند.
[6]
4-ازمعروف ترین رسوم زشت اعراب جاهلی،زنده به گور کردن دختران دربعضی از قبایل بود که قرآن به آن اشاره می فرماید:
هرگاه به یکی ازآنها بشارت دهند دختری نصیب تو شده،صورتش ازفرط نا راحتی سیاه می شود ومملو ازخشم میگردد.ازقوم وقبیله خود به خاطربشارت بدی که به اوداده شده متواری می گردد ونمی داند آیا اورابا قبول ننگ نگه دارد یادرخاک پنهانش کند.چه بدحکمی می کند.
[7]
بدین ترتیب می توان برمصادیق جاهلیت؛تبرج وبرهنگی،تکبر وخودخواهی،نابودکردن ارزش زن وانسان،وحشت واضطراب وجنگ وخون ریزی را افزود.
[1] -احزاب/آیه23
[2]- تفسیر نمونه،جلد17،صفحه290
[3] -تاریخ تحلیلی اسلام صفحه38
[4] -نهج البلاغه،خطبه،95
[5] -نهج البلاغه،خطبه،288
[6] -نهج البلاغه،خطبه،93
[7] -سوره نحل/آیات،58و59