مسخ در لغت به معني صورت برگردانيدن و بدتر شدن و اينکه صورت کسي به صورت زشت تر تبديل شود. مسخ اجتماعي ياجامعه مسخ شده، تعبيري از معني مسخ است که جامعه و مردم از حالت طبيعي و فطري و اصيل خود روي گردانيده و برخلاف شان و جايگاه مطلوب حرکت مي کند.
انسان به عنوان اصلي ترين رکن اجتماعي و سازنده جامعه جايگاه مهمي داشته ونحوه اجتماعي شدن، تربيت، آمال و اهداف و در نهايت رفتار و نيات او مهمترين عامل حرکت جامعه به سمت خير و صلاح يا شر و فناست.
در انديشه ديني، انسان جايگاه بسيار رفيعي نسبت به ساير موجودات دارد همان طور که حضرت رسول اکرم(ص) مي فرمايند: الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه؛ مردم چون معادن طلاو نقره اند.
اما اگر انسان توجهي به خود (خويشتن) نداشته باشد به تعبير قرآن تبديل به حيوان (انعام) يا از آن هم بدتر (بل هم اضل) مي شود. اين تنزل انسان از مقام و درجه خود وقتي به صورت جمعي باشد، مسخ اجتماعي صورت مي گيرد. براي همين است که در قرآن به انسان توصيه شده است: « يا ايها الذين آمنوا عليکم انفسکم»؛ اي کساني که ايمان آورده ايد، بر شما باد نفس هايتان.
سرمنشأ اغلب انحرافات اجتماعي و در نهايت مسخ جامعه تفوق رذايل بر فضايل نفس است.
لذا در اين نوشتار سعي داريم نخست با معنی و مفهوم مسخ شدن انسان آشنا شویم و سپس با اقتباس از فرمايشات حضرت علي(ع) اقسام مردم در جامعه مسخ شده را بيان و همچنين برخي خصوصيات کلي در اين جامعه را توصيف نماييم.
مدلي که براي تشريح مسخ اجتماعي از آن بهره مي بريم يک نمونه تاريخي از زمان صدراسلام است.
معنا و مفهوم مسخ شدن انسان
هر گناهی یک مقدار روی قلب انسان و روی روح انسان اثر می گذارد و روح انسان را قسی و فاسد می کند مثلا دروغ از گناهان کبیره است. اگر انسان دائما دروغ بگوید و اصرار بر دروغگویی داشته باشد، غیبت گناه کبیره است و اصرار بر غیبت کردن داشته باشد، زنا، تکبر ورزیدن، حسد ورزیدن و اظهار حسد کردن با دیگران، همه اینها گناه کبیره است، حال اگر انسان بر گناه کبیره اصرار بورزد، این اصرار بر گناه کبیره تدریجا انسان را به حالت مسخ شده در می آورد، انسان روحش بر روی عملش اثر می گذارد و عملش بر روی روحش؛ یعنی همین طور که اگر روح انسان خوب باشد عمل خوب انجام می دهد، همچنین عمل اگر خوب شد روح را خوبتر می کند و همین طور اگر روح انسان فاسد بود منشأ عمل بد می شود، عمل بد هم به نوبه خودش باز روح انسان را فاسدتر می کند.
قرآن کریم در آیه 8 سوره جاثیه درباره انسانی که بسیار دروغ و تهمت می زند می فرماید: « یسمع آیات الله تتلی علیه » آیات خدا را که بر او تلاوت می شود می شنود، اما چه می کند؟ « ثم یصر مستکبرا » بعد در حالی که مستکبر است اصرار می ورزد بر استکبار خودش « کان لم یسمعها » گویی اصلا چنین آیات حقی نشنیده است، به گوشش نخورده، یعنی کوچکترین اثر خوبی روی روح او نمی گذارد.« فبشره بعذاب الیم » یک چنین آدمی جز اینکه ما به تو بگوییم یک بشارتی، یک مژده ای به او بده، چیز دیگری باقی نمانده؛ مژده بده چنین آدمی را به عذابی دردناک.
«لقمان حكيم» مردي سياه چهره بود. شخصي او را به غلامي خريد. وقتي لقمان به خدمت گرفته شد، پس از مدتي صاحبش فهميد او فردي حكيم و دانشمند است. روزي براي امتحان به لقمان دستور داد: گوسفندي را بكش و بهترين اعضاي او را براي من بياور. لقمان گوسفندي را كشت و دل و زبانش را نزد صاحبش برد. روز ديگر صاحبش به او گفت: امروز هم گوسفندي بكش، ولي بدترين اعضايش را برايم بياور. لقمان گوسفندي را ذبح كرد و اين بار هم دل و زبانش را برد. صاحبش گفت: دليل اين كار چيست؟ چرا دل و زبان، بهترين و بدترين عضو بدن است؟ لقمان گفت: اگر دل و زبان پاك باشند، هيچ چيز بهتر از اين دو عضو نيست و اگر ناپاك باشند هيچ چيز بدتر از آنها نيست.[1] چرا كه رسول خدا فرمود: لايستقيم ايمان عبد حتي يستقيم قلبه و لايستقيم قلبه حتي يستقيم لسانه؛ هيچ گاه ايمان بنده اي كامل و استوار نمي شود، مگر اينكه قلب او درست باشد و قلب او راست و درست نمي شود مگر اينكه زبانش سالم باشد.[2]
در جامعه ما ازدواج دوم بعد از مرگ همسر اول براى مردان تقريباً مسئلهاى عادى است و تقبيح نمىشود ولى متأسفانه بر خلاف آموزههاى دينى، اين اقدام از طرف زن شوهرمرده به جهات مختلف تقبيح مىشود.
ميدانيم كه زبان وسيله تفهيم و تفاهم و ارتباط ميان اقوام و فرهنگ و تمدنها معرفي شده است .
به تعبیردیگر زبان، بارزترين وسيلة ارتباط فيمابين، وسيلة ابراز احساسات و انتقال دانسته ها و تجربه ها به يکديگر بوده، در نتيجه از ضروريترين لوازمات جوامع بشري ميباشد و بدون بکارگيري زبان، انسانها تا مرز موجودات زندۀ ديگر مانند جانوران سقوط خواهد کرد. يادگيري هرزبان تازه به معناي آشنا شدن با يك فرهنگ تازه و دنياي جديد به شمار ميرود . آشنايي با زبان جديد، اين فرصت را به دست ميدهد تا اقوام، زبانها و مردمي كه در سرزمينهاي مختلف زندگي ميكنند، آداب مختلف، ويژگيها و نقاط مشترك و حتي ميراث مشترك فرهنگي و معنوي خويش را بشناسند.
ميگويند ادبيات ملتها، آيينه تمام نماي زندگي اجتماعي آنان است كه معمولاً در داستانها، اشعار، مثلها، نمايشنامهها، صنايع و عاقبت در همه جلوههاي ادبي و اجتماعي، متجلي است. زبان و ادب فارسي نيز به دليل داشتن غناي پرپار فرهنگي خود، قرنها زبان علم و دين و عرفان بوده است و از اين قاعده خارج نيست. به همين دليل است كه اين زبان از جمله مقولاتي است كه فكر كردن و سخن گفتن در باره آن، هيچ گاه كهنه و متروك نميشود. تا وقتي اخلاق و ادب و عشق و دوستي در جهان عده اي را مجذوب خود ميكند، زبان و ادب فارسي هم زنده است وهم حيات خود را ادامه ميدهد.
سخن گفتن از زبان و ادب فارسي هيچ گاه كسي را خسته و دل زده نميكند زيرا ميدانيم كه هنوز در جهان تاثير و نفوذ خود را در عرصههاي مختلف فكرو و انديشه حفظ كرده است. غناي ادبيات فارسي كه مملو از تلميحات، تعابير و ظرايف شوق انگيز و منطبق و سازگار با فطرت انسان هاست، در دنياي امروز، هم چنان جان و روان مخاطبان و علاقه مندان خود را تحت تاثير قرار ميدهد. معاني نيكو و سبك استوار و خيال پردازهاي زيبا و الفاظ فصيح در گنجينههاي نثر و شعر فارسي موهبتي است كه بايد بيش از پيش در حفظ و اعتلاي آن كوشيد.
به حق بايد گفت ادبيات فارسي و دری، يكي از مهم ترين حلقهها در سلسله آثار ادبيات جهاني و گوهر ممتاز مدنيت و فرهنگ شرق زمين و دنياي اسلام است . كه در واقع محصول فرايندي عظيم از مبادلات فرهنگي، برخوردها و تاثير پذيريهاي متقابل است كه در طول قرنها انجام پذيرفته و آن را به يكي از بزرگترين ميراثهاي فرهنگي بشريت تبديل كرده است . همين عامل به دليل موقعيت جغرافيايي و نيز حضور موثر تکلم کنندگان آن در عرصه تجارت و فرهنگ جهاني نقش مهمي به عنوان حلقه اتصال تمدنهاي آسيايي و اروپايي داشته است . اين ميراث مشترك معنوي، نقاط مهمي در جهان را مثل شبه قاره هند، چين، عثماني و آسيايي مركزي به يكديگر مرتبط كرده و مردم اين سرزمينها را از نوعي احساس و علاقه مشترك ديني و انساني برخوردار ساخته است.
زبان و ادبيات فارسي به دليل ويژگي محتوايي عرفاني و اخلاقي و ارزشهاي انساني و فطري، در تمام دوران تاريخ خود، زبان شعر و ادب، زبان دل، زبان علم، زبان سياست و زبان صلح در ميان مردم اين مناطق بوده است . زيرا زبان عرفان به ويژه از نوع ديني و اسلامي آن، از كشش و جاذبه نيرومندي برخوردار است و صلحي كه عرفان شرقی جست و جوگر آن بوده است، و زيبايي و رمز داري كه از آن حاصل ميشود، در كمتر ادبياتي يافت ميشود.
2- سال 2008 سال زبانها
طوري كه اطلاع داريد، سال 2008 ، از سوي يونسكو سال زبانها نام گذاري شد. زبان در واقع بنيادي ترين جلوة ميراث معنوي يك گروه زباني است. يا به تعبير ديگر، زبان بستر فرهنگ است و به واسطه زبان است كه فرهنگ، از نسلي به نسلي انتقال مي يابد. شايد به همين دليل است كه يونسكو با شعار "زبانها مهم اند"سال 2008 را سال زبانها نام نهاد.
اما در افغانستان كنوني بر اين پديده بسيار مهم چه گونه مي نگرند و از چه باب آن را به بررسي مي گيرند؟
متأسفانه در افغانستان با اینکه دو زبان (پشتو و دری) رسمی است ودرمادۀ (16) قانون اساسی به آن تصریح شده است، سال زبانها با بحث و جدلهاي تعصب برانگيز و غير علمي همراه شد. بيشترين اختلافات در افغانستان بر سر اين است كه آيا فارسي و دري، دو نام براي يك زبان اند؛ يا براي دو زبان؟ عده اي زبان فارسي ايران را زبان بيگانه و حتا خلاف اصول فرهنگي و اسلامي مي خوانند. و عدۀ ديگر برعكس، معتقدند كه زبان فارسي ايراني با زبان دري افغانستاني در واقع يك زبان است كه در يك جغرافياي مشترك تكلم كننده دارد. گره گاه اصلي اختلاف همين است. جنجال بر سر تغيير نام نگارستان ملي، جنجال بر سر استعمال كلمات مانند دانشكده و دانشجو و تظاهرات موافق و مخالف مرتبط با آن و سرانجام جنجال بر سر گنجاندن كلمات مانند دانشكده و دانشگاه در متن دريي قانون تحصيلات عالي، از چاه همين اختلاف نظرها سيراب مي شود. اين اختلاف نظرها گاهي اوقات به خشونت كلامي نيز كشيده شده است. شعار مرگ بر دانشجو، مرگ بردانشگاه و مرگ به جاسوسان ايران از جمله اين خشونت ها به حساب است.
3- رواج زبانها دربین ملل مختلف
درباره چگونگي رواج زبانها در بين ملل مختلف جهان ، ميتوان آنرا از چند جهت مورد بررسي و مطالعه قرار داد، که به مواردي هر چند کوتاه و با زباني ساده اشاره ميگردد.
۱ - زبان مادر و يا زبان قومي
زبان مادري و يا زبان قومي به زباني اطلاق ميشود که گوش انسان از بدو تولد با لالاييهاي مادر و ساير نزديکانش، همچنين با تکلّم آنان، با آن آشنا ميشود و زماني که زبان باز ميکند، خود به خود کلمات آن زبان را به کار به ميبرد؛ به مرور زبان ويژگيهاي آن زبان و نيز آداب و سنن موجود در جامعهاش را نيز در قالب آن زبان فرا ميگيرد.
چون انسان اين زبان را بيشتر و پيشتر از همه از مادرش ياد ميگيرد، زبان مادري و در عين حال که بستگان دور و نزديک و اقوامش نيز ميباشد، زبان قومي هم مينامند. بکارگيري زبان مادري و زبان آباء و اجدادي و قومي، حقّ طبيعي، قانوني و مشروع هر فرد بوده و به حکم عقل و منطق کسي حق ندارد فردي را از بکارگيري زبان مادري، قومي و آباء و اجدادياش محروم نمايد. اين به منزلة قطع زبان وي در دهانش ميباشد که او را از بر قراري ارتباط با ساير همنوعان همزبان خود محروم ميگرداند.
۲ - زبان ملّي يا رسمي
زبان ملّي يا زبان رسمي زبان است که مردم يک کشور و در محدودة مرزهاي مشخص و قراردادي، زير يک پرچم و تحت فرمان يک حکومت به کار ميبرند. گاهي ممکن است همة مردم يک کشور از يک قوم و نژاد بوده و زبان واحدي نيز داشته باشند، در اين صورت زبان آنها در حالي که زبان مادري و قومي ميباشد، زبان ملّي و رسمي نيز محسوب ميگردد و براي مشروعيت و رسميّت يافتن آن به هيچگونه تکلف و تشريفات نياز نميباشد ولي غالبًاديده ميشود در يککشور داراي پرچم واحد،حکومت واحد و مرزهاي جغرافيايي مشخص، اقوام گوناگوني زندگي ميکنند که هر کدام از آنها زبان، ادبيات، فرهنگ، فولکلور، تاريخ و ساير ويژگيهاي خود را دارند، اما چون در يک کشور زندگي ميکنند و خواه- ناخواه در ادارات، بازار، قواي مسلح، مراکز علمي- تحقيقاتي، مراکز خدماتي، درماني و غيره به ناچار در کنار هم و نيازمند يکديگر ميباشند و به علّت تعدّد زبانهايشان هيچ کدام قادر به فراگيري همة زبانهاي هم ميهنان خود نميباشند، بنابراين لازم ميگردد زبان و يا زبانهايي را که نسبت به ساير زبانها غنيترند، يا نسبتا متکلّمان زيادي دارند ويا از جهتي زبان مشترک قهري آن اقوام بوده، مانند زبان دين مشترک آنان به عنوان، به عنوان زبان ملّي و زبان رسمي برگزينند.
براي رسمیت دادن به یک زبان که همة آحاد مردم با آن تکلّم نميکنند بايد زبانهاي رايج در بين مردم آن کشور را از جهات گوناگون ازجمله پوياي، کارايي، قدرت و تکامل گرامر، تعدّد افعال و لغات،تعداد متکلّمين به آن زبان در داخل آن کشور و حدود سيطرة آن در خارج ازمرزهاي جغرافيايي و غيره مورد مطالعه و بررسي علمي بيطرفانه قرارداد. نقاط ضعف و قوّت هر کدام را باید شناخت. و سپس با بيطرفی کامل زبان و يا چند زبانی را به عنوان زبان رسمي و ملّي انتخاب کرد.
ويژگي هائي یک زبان ملي:
- زباني بايد رسمي و ملي باشد كه بيشتر باشندگان آن سرزمين به آن تكلم می نمايند، قادر به تأمين ارتباط و گفتگو ميان باشندگان آن سرزمين باشد.
- زباني بايد رسمي و ملي باشد كه از پشتوانة بزرگ فرهنگي بهره مند بوده باشد، به سخن ديگر از غناي فرهنگي برخوردار باشد.
- زباني بايد رسمي و ملي باشد كه استعداد وظرفيت بيان مفاهيم جديد را - كه روز افزون اند- دارا بوده باشد.
در اين صورت است که زبان و يا زبانهاي ملي و يا رسمي از مشروعيت قانوني و مقبوليت عمومي برخوردار بوده و اقوام داراي زبانهاي ديگر با حفظ زبان و فرهنگ خود با رغبت کامل و يا حداقل بدون احساس حقارت و اجبار، آن زبان را در ارتباطات عمومي به کار ميبرند.
۳- زبان تحميلي
زبان تحميلي به زباني گفته ميشود که عليرغم خواست و ميل باطني مردم و بدون در نظر گرفتن مصالح عمومي، فرهنگي، علمي، ديني و غيره، و تنها به منظور به کرسي نشاندن خواست فرد و يا گروهي خاصّ و به طور نابخردانه و ناجوانمردانه به قصد امحا و يا تضعيف زبانهاي رقيب و محتويات آنها به مردم کشوري تحميل ميگردد که در اين صورت نه تنها خيانت بزرگي به زبان مورد تاخت و تاز و متکلّمين آن روا داشته ميشود، بلکه جنايت بزرگي نيز در زمينة فرهنگ جهان صورت ميگيرد، زيرا با تضعيف و يا نابودي يک زبان، تمام مظاهر آن، نظير ادبيات، موسيقي، آداب و سنن و هزاران اثر هنري و اصطلاح علمي و غيره که در غناي فرهنگ جهان نقشي داشتهاند و خواهند داشت، از بين رفته و يا تضعيف ميگردند.
تحميلکنندگان زبان تحميلي براي توجيه عمل ناشايست خود در مقابل افکار عمومي و حتي اعتراضات بينالمللي توجيهاتي نيز دارند. از جمله توجيهات آنها اين است که: «ما براي حفظ مصالح ملّي، وحدت ملّي، جلوگيري از تجزيه و غيره به چنين کارهايي دست ميزنيم!» در صورتي که اگر بر فرض محال زماني هم چنين طرز فکر و نظريهاي کاربرد داشته، اکنون عکس آن ثابت شده است. مردم فهيم، آگاه به زمان، تحصيل کرده، داراي تعداد کثيري دانشمند و روشنفکر در عصر ارتباطات را نميتوان با اين گونه خيالپردازيها و حرفهاي تاريخ مصرف گذشته فريب داد. همه مردم ميدانند که همزيستي مسالمت آميز و وحدت ملي تنها در گرو همکاري، دوستي، شفقت و احترام متقابل ممکن ميباشد.
زبان تحميلي دو نوع است: يکي زباني که بدون تحريم، تحقير، تقبيح و فشار بر روي زبانهاي ديگر، در قلمرو آنها بال و پر گشاده و به زبان و حافظه مردم آن مناطق وارد ميشود. به اصطلاح ديگر بدون اينکه متکلّمين زبانهاي ديگر به زور از زبان خود محروم شوند، زبان ديگري را نيز ياد ميگيرند و در مکاتبات دولتي و رسمي، همچنين در مراکز آموزشي آن را به کار ميبرند. امّا نوع دوم زبان تحميلي، زباني است که عدهاي از صاحبان و طرفداران آن به منظور تحميل آن، بقية زبانهاي موجود را مورد تاخت و تاز قرارداده و در اين راستا از چيزي دريغ نميکنند.
با اينکه دين اسلام و کتاب مقدس مسلمين يعني قرآن، تبعيض نژادي و قومي را ملغي کرده، سيّد قريشي و سياه حبشي را يکسان شمرده و جز در ساية تقوا و پرهيزگاري هيچ فردي را به ديگري ترجيح نميدهد و زبانهاي مختلف را از آيات و نشانههاي خداوند ميشمارد و ردّ و انکار هر کدام را به منزلة ردّ و انکار يکي از آيات خداوند ميداند، باز هم عدهاي با شعار مسلماني و اعتقاد به قرآن ! پيدا ميشوند که براي قبولاندن زبان خود ردّ زبانهاي ديگر را پيش ميگيرند و با اين روش اقوام مختلف را از زبان و فرهنگ خود متنفّر و آنها را حتّي با تاريخ آبا و اجدادي خود بيگانه ميکنند . در اين راستا اگر کسي هم زبان به اعتراض بگشايد و بگويد: «بگذاريد در کنار زبان شما، زبان خودمان را هم به کار ببريم و از آداب و سنن خود بیگانه نمانيم»، او را وابستۀ سياسي به غير،جاسوس . . . و غيره معرفي ميکنند ! در اين صورت است که سوالاتي از این قبيل مطرح ميشود:
۱ - آيا تنها براي گسترش يک زبان، نياز به عدول و زيرپا گذاشتن اعتقادات و احکام ديني و وجدان دروني ميباشد؟
۲- آيا براي گسترش يک زبان در يک محدودهاي نه چندان وسيع و براي مدت زماني که بدون شک هميشگي نيست، بهاي گراني را نميپردازند؟
۳ - اگر کسي که زبان تحميل شدهاي را رد نميکند، ولي در کنار آن زبان و فرهنگ خود را هم ميخواهد، وابسته به غير شمرده شده و گناهش نابخشودني حساب شود، کسي که زبان و فرهنگ خود را به زور به ديگران تحميل کرده و هويّت، زبان آنان را به خودشان تحريم ميکند، چه ناميده ميشود؟
کدام فرهنگستان است که وظيفه پيدا کردن نام و اصطلاحي به اين گونه اشخاص و صاحبان اين گونه انديشهها را به عهده بگيرد؟
با صاحبان اين گونه انديشه ها بايد تذکر داد که: تز ايجاد و يا تحکيم وحدت ملّي توسط وحدت زبان شما«ترمینالوژی ملی!!!» باطل شده است و در هيچ جا کاربرد ندارد. اگر زماني بازور واجبارویابا تراشیدن الواح قبور که به زبانهاي غير زبان شما روی آنهانوشته شده بود ميخواستيد نقشه خود را عملي کنيد، بايد بدانيد و اگر حالا هم قبول نکنيد روزي به اين نتيجه خواهيد رسيد که احترام متقابل، محبّت، سعة صدر، حق مداري و پرهيز از خود برتربيني و کج فهمي، پرهيز از ايجاد جامعهاي داراي شهروندان درجه يک و درجه دو به يک کلام، گردن نهادن به احکام حيات بخش ديني، عاقلانه ترين وسيله براي همزيستي مسالمت آميز و حفظ وحدت ملّي ميباشد.
دربارهی دين و خشونت وَيقتُلُونَ الَّذينَ يأمُرُونَ بِالقِسطِ مِنالنَّاسِ فَبَشِّرهُم بِعَذَابٍ أَليم («و کسانی را که کسانی از مردم را که به عدالت فرمان میدهند میکشند بشارت ده به عذابی دردناک»، آل عمران، ٢١) و رسول (ص) گفت: «امر به معروف کنيد، و اگرنه خدای – تعالی – بترين [بدترين] شما را بر شما گمارد و مسلط کند، آنگاه اگرچه بهترين شما دعا گويد نشنود» (ابوحامد محمد غزالی، کيميای سعادت، ج ١، ص ۵٠٠) * * * و گفت (ص): «خدای – تعالی – بيگناه را از خواص به سبب عوام عذاب نکند مگر آن وقت که منکر بينند و منع توانند کرد و خاموش باشند» و گفت (ص): «جايی نايستيد که کسی را به ظلم میکشند يا میزنند که لعنت میبارد بر آن کس که میبيند و دفع تواند کرد و نکند» (همانجا) * * * بوعُبيدهی جراح میگويد که «رسول (ص) را گفتم که "از شهدا که فاضلتر؟" گفت: "کسی که بر سلطان جائر حِسْبَت کند تا وی را بکشد و اگر نکشد هرگز نيز بر وی قلم نرود، اگرچه عمر بسيار يابد» (همان، ص ۵۰۱) اخلاق پيغامبران: دربارهی زبان و خشونت
و بيشتر خشم وُلات [حاکمان] از آن بوَد که کسی زبان بديشان دراز کند و [چون] خواهند که در خون وی سعی کنند: در اين وقت بايد که ياد آرند از آنکه عيسی (ع) فرا يحيی (ع) گفت: «هرکه ترا چيزی گويد و راست گويد شکر کن و اگر دروغ گويد شکر عظيمتر کن، که در ديوان تو عملی بيفزود بیرنج تو».[1] * * * عيسی (ع) گفت: «چيست که جامهی رُهبانان پوشيدهايد، و باطنها بر صورت گرگ کردهايد؟ جامهی ملوک اندر پوشيد و دل از بيم حق – تعالی – نرم گردانيد».[2] غزالی امروز مسئلهی حقوق فردی و اجتماعی و آزادی بيان و عدالت و استبداد يا آزادی سياسی در اسلام يکی از بحثانگيزترين موضوعاتی است که ذهن هر دانشوری را که بخواهد در سنت دينی و سياسی جوامع اسلامی از گذشته تا حال تحقيق کند به خود مشغول میسازد. هرجامعهی دينی تاريخی از سنتهای فکری و سياسی و ساختارهای اجتماعی را به نمايش میگذارد که از يکپارچگی بسيار دور است. و به اين بايد افزود فهم خود مؤمنان را از دين و مذهب مختارشان که همواره در برابر واقعيت عينی تاريخی سر میپيچد و حقيقت آيين خود را نه در آن بلکه در «سرمشقها»يی میبيند که در تاريخ مقدس، يا الگوی آغازين، حيات دينی و اجتماعی خود میيابد. مؤمنان، بدين گونه، هربار مدعیاند که هر شکستی نه از اعتقادات آنان بلکه از کردار آنان است (اسلام عيبی ندارد، عيب از مسلمانی ماست). از سوی ديگر، همواره مدعيانی وجود دارند، معمولاً در قدرت يا در راه رسيدن به آن، که خود را نمايندهی تمام عيار آن الگوی آغازين معرفی میکنند و هر انديشه يا دستهی رقيب را از «پاکدينی» به دور و دروغين جلوه میدهند و دست آخر خود نيز به دست مخالفانشان با همين اتهام از تخت به زير کشيده میشوند. محقق چارهای ندارد جز اينکه در اين دريای ناپيداکرانه به سوی ساحلی براند که «گفتار» نخبگان فکری آن دوره آن را مسکون ساخته است و «معيار» انديشه و حاکميت مسلط در آن دوران، چه در محافل خواص و چه در ميان عوام، بوده است. تمايز اين «گفتارها» شايد سرانجام روشن کند که ميان «گفتارها»ی متمايز هر دوران با دوران بعد چه وجوه اشتراک يا افتراقی میتوان يافت و آنچه مؤمنان هر دين و مذهب در هر دوران مطلوب و مقدور يافتهاند تا چه اندازه به «الگوی آغازين» آن دين و مذهب، چه در گفتار و چه در کردار، نزديک شده است. حقوق شهروندان در حکومتهای کشورهای اسلامی، چه در گذشته و چه در حال، چه با نام حکومت اسلامی و چه بدون اين نام، همواره در هالهای از ابهام قرار داشته است: از زندان و تبعيد تا اعدام و مصادرهی اموال — مجازاتهايی که برای هر جرمی قابل تصور است، چون به راحتی میتوان از کوچکترين جرمها بزرگترين جرمها را ساخت — با تغيير عنوان. بهترين چيز اين است که هيچگاه پايت به محاکم باز نشود. هيچ شهروندی نمیتواند اطمينانی داشته باشد بر اينکه حقوق به رسميت شناختهای دارد و کسی هست که از حقوق او دفاع میکند. اولين و آخرين مرجع و ملجأ او خداوند است که میتواند تنها پناه او در دنيا و آخرت باشد. مردم همه چيز را به خدا وامیگذارند تا در دنيا و آخرت (با دست غيبی خود) انتقام آنان را بگيرد. جوامع اسلامی تا عصر جديد هيچ کدام چيزی به نام قانون اساسی نداشتند و تحولات سياسی جهان غرب بود که تا جايی که بادش بر سرزمينهای اسلامی وزيد، اين مفهوم را در اين سرزمينها نيز پراکند. در کشورهای اسلامی تنها قانونی که وجود داشت «شريعت» بود. شريعت (قانون اسلامی) مجموعهای از احکام و قوانين حقوقی است که برگرفته از احکام و تعاليم اسلام، در قرآن و سنت، به علاوهی استنباط و اجتهاد علما، از عهد صحابه تا امروز، است. شريعت میتواند، و میتوانست، برای شهروندان کشورهای اسلامی همان قانون اساسيی به شمار آيد که حقوق و تکاليف ثابت آنان را در قبال يکديگر و در قبال دولت تنظيم کند. اما چنين نشد. چرا؟ چون شريعت در مقام منبع محدوديتهايی داشت که از يک سو کتاب و سنت و اجتهاد علما، گروهی از خواص، آن را شکل میداد و از ديگر سو به قدرت سلطان محدود بود که شمشير قاطع او، در هنگام قوّت قدرت، فصلالخطاب هر منازعه بود. با اين وصف شريعت میتوانست در همهی مواقع حرفی برای گفتن داشته باشد. اگر علمای صالح قانونی برای محدود کردن قدرت نمیتوانستند وضع کنند، دست کم میتوانستند از او مشروعيت اخلاقی بخواهند. بخشی از کار چشمگير اهل شريعت در حيطهی اخلاق میتوانست آن خلئی را پرکند که در فلسفهی سياسی اسلام تا امروز مشهود است: يعنی حقوقی که مردم در برابر زمامداران دارند. يکی از اين حقوق حق سخن گفتن در برابر ايشان بدون ترس و واهمه است، ديگر شکوه و شکايت که جای خود دارد. يک راه به دست آوردن اين کوششها رجوع به آثار نويسندگان مختلف در عرصههای کلام و فلسفه و يا آثار منظوم و منثور ادبی است. من کيميای سعادت غزالی را بدين منظور برگزيدهام تا ببينم نويسندهای که خود به دادن برخی فتواهای سخت مشهور است، مسئلهی رويارويی زبانی با قدرت را چگونه بررسی میکند و حتی برای ناسزاگويی به آن چه مکافاتی پيشنهاد میکند. زبان وخشونت نزديک معاويه سخن همیگفتند و اَحنَف خاموش بود، گفتند: «چرا سخن نمیگويی؟» گفت:« اگر دروغ گويم از حق – تعالی – میترسم، و اگر راست گويم از شما میترسم».[3] غزالی غزالی اصل سوم از رکن سوم کتاب خود را که در مهلکات است به «شَرَه سخن و آفت زبان» اختصاص میدهد. او ابتدا به وصف زبان و اهميت آن میپردازد: بدان که زبان از عجايب صُنع حق – تعالی – است که به صورت پارهای گوشت است و به حقيقت هرچه در وجود است در زير تصرف وی آيد بلکه آنچه در عدم است، که نيز، که وی هم از عدم عبارت کند و هم از وجود؛ بلکه وی نايب عقل است و هيچ چيز از احاطت عقل بيرون نيست، و هرچه در عقل و در وهم و در خيال آيد زبان از آن عبارت کند ... چون سخنهای درشت گويد دل تاريک شود و چون سخن حق گويد دل روشن شود و چون سخن دروغ گويد صورت دل نيز کوژ شود تا چيزها راست بنبيند.... [4] او سپس فضل خاموشی و ثواب آن را شرح میدهد و بعد به شرح آفتهای زبان و علاج هريک میپردازد. او پانزده آفت برای زبان برمیشمرد و علاج هريک را نيز شرح میدهد. اصل چهارم از همين رکن «اندر خشم و حقد و حسد و آفتها»ی آن است. اين دو اصل در رکن سوم آمدهاند (جلد دوم کتاب چاپی کيميای سعادت). آنچه در اين بحث مطمح نظر ماست اخلاق «والی» يا «ولی امر» است و اينکه از نظر غزالی بر او چه صفاتی ممکن است حاکم باشند و چگونه بايد اين صفات را معالجه کرد. برای اين مطالعه بايد به اصل دهم از رکن دوم که در معاملات است و «در رعيت داشتن و ولايت راندن» نام دارد باز گرديم (يعنی جلد اول از کتاب چاپی). غزالی در آنجا میگويد: غالب بر والی تکبر است و از تکبر خشم غالب شود و وی را بر انتقام دعوت کند؛ و خشم عدوی عقل است ... اما چون اين [خشم] غالب شد، بايد که جهد کند تا در همه کارها ميل به جانب عفو کند و کرم و بردباری پيشه گيرد، و بايد بداند که چون اين پيشه گيرد مانند انبيا و صحابه و اوليا باشد و چون خشم راندن گيرد مانند ترکان و کُردان باشد و مردمانی ابله که مانند سباع و ستوران باشند.[5] بنابراين، او بايد روشن کند که چگونه تکبر به وجود میآيد و چگونه ارضا نشدن کبر به خشم میانجامد و چگونه اين خشم به سبعيتی میانجامد که قتل ناراضيان از حکومت و حاکم را در پی میآورد. غزالی از پيامبر (ص) سخنی را نقل میکند که به علی (ع) گفت: و گفت (ص) فرا علی (رض) که «خلق را دو چيز هلاک کرد: فرا شدن از پی هوا و دوست داشتن ثنا. و از اين آفت خلاص کسی يابد که نام نجويد و به خُمول [گمنامی] قناعت کند». چه حق – تعالی – میگويد: «تلک الدار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوا فیالارض ولافساداً والعاقبة للمتقين» [قصص، ۸٣] گفت: سعادت آخرت کسی را نهادهايم که وی اندر دنيا بزرگی و جاه نجويد و فساد نجويد.[6] غزالی از همين رو نمونههايی میآورد تا نشان دهد که چگونه پيامبر (ص) و صحابه و بزرگان دين از ثناطلبی رويگردان بودند و در برابر ناسزاگويی بردبار: و علی بن ابی طالب را ثنا گفتند، گفت: «يارب، مرا مگير بدانچه همیگويند، و بيامرز آنچه از من نمیدانند، و مرا بهتر از آن کن که ايشان همیپندارند». و يکی علی را دوست نمیداشت و به نفاق بر وی ثنا گفت، علی (رض) گفت: «من کمتر از آنم که بر زبان داری و بيشتر از آنم که به دل داری».[7] سيرهی پيامبر (ص) حاکی از آن است که او چگونه بر آزار مردمان صبر میکرد: و برای اين بود که خدای – عزّ وجلّ – رسول را (ص) فرمود بگذار تا تو را میرنجانند و توکل کن بر ما: وَدَع اذيهم علیالله [احزاب، ٤۸]. گفت صبر کن بر آنچه میگويند و به مجاملت از ايشان ببر: واصبر علی مايقولون واهجرهم هجراً جميلا[مزمل،١٠]. و گفت: میدانم که از سخن خصمان دلتنگ میشوی، ليکن به تسبيح مشغول باش.... و يک راه رسول (ص) مالی قسمت میکردند، يکی گفت: «اين نه برای خداست»، يعنی که به عدل نيست. خبر به رسول (ص) آوردند. روی وی سرخ شد و رنجور شد، آنگاه گفت: «خدای – تعالی – بر برادرم موسی (ع) رحمت کناد که وی را بيش از اين برنجانيدند و صبر کرد خدای را».[8] همين رفتار را در کردار بزرگی (امام سجاد) از خاندان رسول خدا (ص) باز مشاهده میکنيم: علی بن الحسين (رض) روزی به مسجد میشد، يکی وی را دشنام داد، غلامان او قصد وی کردند، گفت: «دست از وی بداريد». پس وی را گفت: «آنچه از ما بر تو پوشيده است بيشتر است. هيچ حاجتی هست ترا که به دست ما برآيد؟» مرد خجل شد. پس علی بن الحسين جامه برداشت و به وی داد و هزار درم فرمود وی را، آن مرد میشد و میگفت: «گواهی دهم که اين جز فرزند رسول نيست».[9] اگر پيامبر (ص) و فرزندان او، مانند جباران، از مردمان به زور احترام خواسته بودند يا مردمان را به جرم بیاحترامی به خود مجازات کرده بودند يا حتی با مردم تند سخن گفته بودند، آيا میتوانستند در پهنهای به درازای هزار و چهارصد سال مولا و مقتدای دوستداران عدالت باشند؟ پس آیا عجيب نيست که عابدان و زاهدانی که احترام خود را از او دارند خود را از او برتر دانند و چنان خود را عزيز بپندارند که به کوچکترين بیاحترامی به انتقامگيری دست يازند يا خدا را به انتقامگيری بخوانند؟ غزالی از اين امر غفلت نمیکند که کبر مختص جباران نظامی و زورگو نيست و عابد و زاهد نيز از اين آفت در امان نيستند: و يکی پای بر گردن عابدی نهاد، گفت: «برگير که به خدای که خدای بر تو رحمت نکند». وحی آمد که وی را بگوی که «ای آنکه بر من به سوگند تحکم میکنی که وی را نيامرزم، بلکه تو را نيامرزم» و غالب آن بوَد که هر عابدی که کسی وی را برنجاند، پندارد که خدای – تعالی – بر اين که وی را برنجانيد رحمت نخواهد کرد. و باشد که گويد: زود بوَد که ببيند جزای اين؛ و چون آفتی به وی رسد گويد: ديدی که با وی چه رفت، يعنی که اين از کرامات من بود. و آن احمق نداند که بسيار کفار رسول (ص) برنجانيدند و حق – تعالی – از ايشان انتقام نکرد، و بعضی را مسلمانی روزی کرد. پندارد که وی گراميتر است از پيغامبران، که برای وی انتقام خواهد کرد.[10] غزالی شايد نمیديد و نمیتوانست تصور کند که اين عابد اگر به قدرت دست میيافت آن وقت چگونه به يکی ثنا که مردم از وی دريغ میداشتند دمار از آنان برمیآورد و مردمان را دعایگوی هرچه جبار غيرعابد است میساخت. باز جای شکرش باقی بود که به نفرين بسنده میکرد، چون زوری نداشت. باری، غزالی برای اينکه عمل سبعانهی والی را در کشتن بيگناهان، به يکی حرف، تعليل کند آن را ريشهدار در خشم میيابد و اسباب خشم را برمیشمارد: اول کبر است، که متکبر به اندک سخن يا معاملت که برخلاف تعظيم وی بود خشمگين شود. و بايد که خشم را به تواضع بشکند و بداند که وی از جنس بندگان ديگر است، و فضل که بود به اخلاق نيکو بود، و کبر از اخلاق بد است و جز به تواضع کبر باطل نشود. دوم عُجب است که اندر خويشتن اعتقادی دارد. و علاج اين آن است که خود را بشناسد. سوم مزاح است که اندر بيشتر احوال به خشم ادا کند: بايد که خويشتن را به جد مشغول کند اندر شناختن کار آخرت و حاصل کردن اخلاق نيکو، و از مزاح باز ايستد. و همچنين پرخنديدن و سخريت کردن به خشم ادا کند: بايد که خود را از اين صيانت کند، که هرکه استهزا کند به وی نيز استهزا کنند و اگر ديگری بر وی استهزا کند خويشتن را خود خوار کرده باشد. چهارم ملامت کردن و عيب کردن است، که آن نيز سبب خشم گردد از هردو جانب. و علاج آن بود که بداند که هرکه بیعيب نباشد وی را ملامت نرسد و هيچکس بیعيب نبود. پنجم حرص و آز بود بر زيادت مال و جاه؛ که بدان، حاجت بسيار شود. و هرکه بخيل باشد، به يک دانه که از وی ببرند خشمگين شود. و هرکه طامع بوَد به يک لقمه که از وی فوت شود خشمناک شود.[11] غزالی علاج اين خشم را علمی و عملی میداند و علاج علمی آن را بدين گونه شرح میدهد: و سببی عظيمتر انگيختن خشم را و اخلاق بد را آن است که صحبت با گروهی کند که خشم بر ايشان غالب بوَد، و باشد که آن را نام شجاعت و صلابت کنند و بدان فخر آورند و حکايت کنند که «فلان بزرگ به يک سخن فلان را بکشت و خان و مان فلان را بکَند و کس زهره نداشتی که برخلاف وی سخنی گفتی که وی مردی مردانه بود، و مردان چنين باشند». و فرا گذاشتن آن از خوارخويشتنی و بیحميتی و ناکسی دانند. پس خشم را که خوی سگان است مردانگی و شجاعت نام کنند. و کار شيطان اين است که به تلبيس و به الفاظ زشت از اخلاق نيکو همی باز دارد، و به الفاظ نيکو به اخلاق بد دعوت همیکند. عاقل داند که اگر برخاستن خشم از مردی بودی، بايستی که زنان و کودکان و پيران ضعيف و بيماران به خشم نزديکتر نبودندی. و معلوم است که اين قوم زودتر خشم گيرند بلکه هيچ مردی اندر آن بنرسد که کسی با خشم خويش برآيد. و اين صفت انبيا و اولياست؛ و آن ديگر، صفت کردان و ترکان و عرب باشد، و کسانی که به سباع و بهايم نزديکاند. همینگر تا بزرگی اندر آن باشد که مانند انبيا باشد يا آنکه مانند ابلهان و غافلان.[12] غزالی بهدرستی میديد که چگونه اعمال و رفتار ما تا اندازهای برآمده از طبيعت ما و تا اندازهای برآمده از آن منزلت و موقعيت اجتماعی است که داريم. اما آيا اصلاح انسان با صرف اخلاق فردی ممکن است؟ آيا جامعه و مردمان بیشماری که قربانی هوا و هوس و خشم و زياده طلبی و خداپنداری خودکامگان حاکم میشوند حق ندارند از خود بپرسند چرا بايد سرنوشت خود را به دست کسانی بسپاريم که میتوانند بهتنهايی يا با گروهی اندک بر جان و مال و نفوس ما با قدرتی که از خود ما به دست آوردهاند حکم برانند و ما را بازيچهی هوا و هوس و خشم خود سازند؟ غزالی شايد آخر عمر فهميده بود که خشم شرعی هم برای شرع نيست و آن هم در خدمت سلطه است! اما آيا چارهای انديشيد که جهان چنين نباشد. غزالی در آخر عمر از تغيير جهان منصرف شد و خود را تغيير داد. از اخلاق تا فلسفهی سياسی يک گام بيش نيست، پس چرا اين گام برداشته نمیشود؟ يادداشتها: [1] )ابوحامد محمد غزالی، کيميای سعادت، تصحيح حسين خديوجم، انتشارات علمی و فرهنگی، ١٣۶١، ج ١، ص ۵٤٠. [2] ) همان، ج ٢، ص ٢۷١. [3] ) همان، ج ٢، ص ۶۶. [4] ) همان، ج ٢، ص ۶٣. [5] ) همان، ج ١، ص ٤٠–۵٣۹. 6) همان، ج ٢، ص ١۸۹. [7] ) همان، ج ٢، ص ۶۶. [8] ) همان، ج ١، ص ۵٤٢؛ ج٢، ص ٣۵١. [9] ) همان، ج ١، ص ٤١–۵٤٠. [10]) همان، ج ٢، ص ٢۶١. 11 )همان، ج ٢، ص ١٤–١١٣. [12] ) همان، ج ٢، ص ١۵–١١٤.
انسان از لحظه تولد، مستعد فهميدن، درك كردن و آموزش است. بر اين اساس مي تواند از جهل و ناداني رهايي يافته و بر اسرار خلقت آگاهي يابد و رمز و راز هستي را دريابد و به كمال برسد. دراين مقاله نگاهي اجمالي به برخي از آثار زيانبار جهل و ناداني ازنگاه قرآن داریم. مذمت جهل و ناداني جهل و ناداني به عنوان صفتي ناپسند در اسلام و قرآن دانسته شده و از مؤمنان خواسته شده تا با بهره گيري از ابزارهاي شناختي و ابزارهاي تبديلي داده هاي شناختي به علم و دانش، از آثار زيانبار آن در زندگي فردي و اجتماعي رهايي يابند. به ويژه آن كه ناداني نه تنها در زندگي دنيوي براي انسان زيانبار است بلكه خطر آن همواره دامنگير وي خواهدبود و او را در راه رسيدن به سعادت و خوشبختي گرفتار شقاوت و بدبختي خواهد نمود. مراد از ابزارهاي شناختي، ابزارهاي حسي چون گوش و چشم و بيني و زبان و مانند آن است كه توانايي شنوايي و بينايي و بويايي و چشايي و مانند آن را به انسان مي دهد و مي تواند اطلاعاتي را از بيرون و محيط پيراموني به دست آورد. چنان كه مراد از ابزارهاي دانشي، قوه عاقله اي است كه در تعبير قرآني از آن به قلب ياد مي شود. قلب و عقل ابزاري است كه داده هاي دريافتي از ابزارهاي شناختي را كه جزيي و ساده است به شكل دانش و كليات درآورده و با تحليل و تجزيه هاي آن ها مجهولي را شناخته و آن را براساس داده ها و تحليل به معلوم تبديل مي سازد. گزاره ها و آموزه هاي قرآني تبيين مي كند كه جهل در برابر دانش و علم قرار دارد و از اين رو به حوزه قوه عاقله و قلب مرتبط مي باشد. انسان جاهل و نادان كسي است كه از دانش و علم برخوردار نباشد. هرچند كه در تبيين قرآني تفاوتي ميان دانش هاي ساده و يا پيچيده و يا دانش هاي فيزيكي و يا متافيزيكي و يا شهودي نيست و هر نوع علمي را دربرمي گيرد ولي اين نكته در مورد تفسير علم در آيات قرآن مي بايست روشن شود كه علمي كه قرآن در بسياري از موارد از آن سخن مي گويد و از عالمان تجليل به عمل مي آورد و براي آنان مقامي بلند و شامخ ترسيم مي كند، علم و دانشي است كه انسان را با هدف از زندگي و آفرينش آشنا ساخته و درك درستي به مفهوم زندگي و آفريده ها و آفرينش دهد و رفتار و كردار را برپايه آن تنظيم و سامان دهد و آدمي را در جاده سعادت و خوشبختي توحيدي قرارمي دهد. از اين رو، جهل در كاربردهاي قرآني مترادف با گمراهي است و هنگامي كه شخصي را از قرارگرفتن در جرگه نادانان بازمي دارد به معنا و مفهوم پرهيز از گمراهي و ضلالتي است كه زندگي دنيوي و اخروي وي را تهديد مي كند و از مدار ايمان و توحيد بيرون مي راند. با نگاهي به آيات قرآني مي توان دريافت كه جهل در تبيين قرآني آثار متعدد و گوناگوني در زندگي بشر خواهد گذاشت به طور كلي مي توان از آن به زيان و خسران بزرگ يادكرد. در اين نوشتار به برخي از آثار زيانبار ناداني وجهل اشاره مي شود تا انگيزه اي شود كه انسان از آن نفرت وبيزاري يافته و به سوي علم و دانش گرايش يابد. آثار ناداني جهل عاملي مهم در ايجاد ائتلاف و تفرقه و دوري از اتحاد و وحدت است. كساني كه در موضوعي علم و دانش نداشته به طور طبيعي داوري هاي نادرستي از مسئله خواهند داشت كه جلوي تحقق وحدت در عقيده و روش و رفتار را خواهد گرفت. قرآن اختلافات چندي را به اين جهل و ناداني نسبت مي دهد و خاستگاه آن را در آن مي يابد. از جمله درباره اختلافات در ميان بني اسراييل درباره حضرت عيسي(ع) كه موجبات تشتت اجتماعي و اختلافات ديني و مذهبي شد. خداوند ريشه اين اختلاف را در جهل بني اسراييل مي داند (نساء آيه 157) اختلافاتي كه موجبات تشديد درگيري ها و كشتارها و شكنجه برخي از بني اسراييل از پيروان حضرت عيسي(ع) شد و هنوز نيز درگيري ها درميان ايشان ادامه دارد. نمونه عيني ديگري كه قرآن از آن ياد مي كند اختلاف درميان مردم درباره شمار واقعي اصحاب كهف كه خاستگاه آن را خداوند جهل و ناداني ايشان برمي شمارد. (كهف آيه22) هرچند كه به نظر مي رسد اختلاف در شمارگان اصحاب نمي بايست اين گونه باشد كه آثاري در زندگي مردمان به جا بگذارد ولي قرآن تبيين مي كند كه همين اختلاف جزيي خود موجبات تفرقه و تشديد اختلافات خواهدشد به گونه اي كه در اصل زندگي و وحدت ايشان نيز تاثير گذار خواهد بود. از اين روست كه به اين گونه مسايل جزيي و به ظاهر كم اهميت اشاره مي كند و تبيين مي كند كه چگونه همين مسايل به ظاهر جزيي و كم اهميت خاستگاه و ريشه بسياري از اختلافات و درگيري ها و از ميان رفتن وحدت اجتماعي و مذهبي مردمي خواهدشد. استکبار از ديگر آثاري كه قرآن براي جهل بر مي شمارد مسئله استكبار است. افراد جاهل به جهت عدم شناخت درست از موقعيت خود و ديگران در هستي رفتاري را درپيش مي گيرند كه بر خاسته از خود بزرگ بيني آنان است. هنگامي كه شخص درك درستي از موقعيت خود در جهان و جامعه نداشته باشد و ياخود را از جنس و نژاد برتر بيابد اين توهم براي وي پديد مي آيد كه وي از جايگاه و مقام برتري برخوردار بوده و ديگران نسبت به وي پست تر و فروتر هستند. اين گونه است كه در رفتار عملي خويش خوي استكباري را درپيش مي گيرد. نمونه اي كه قرآن اشاره مي كند جهل ابليس است كه خود را برتر از آدم يافته و ازنظرنژادي و عنصر ايجادي در موقعيت عالي تر خود را مي يابد. اين گونه است كه خوي استكباري وي در عمل نشان داده مي شود و حاضر به پذيرش برتري آدم و سجده و اطاعت از وي نمي شود. قرآن با اشاره به تأثير منفي جهل در حوزه رفتار و توقعات بشري به نمونه مشركان اشاره مي كند. از آن جايي كه مشركان خود را مردماني ثروتمند و يا برتر مي يافتند و به موقعيت خود در هستي و نزد خداوند نادان و جاهل بودند، انتظار داشتند كه خداوند با ايشان همانند پيامبران سخن بگويد و يا آيات و معجزات خود را به ايشان نشان دهد. (بقره آيه 118) اين افزايش سطح توقع و انتظار به سبب جهل، گاه موجب مي شود كه در رفتار خويش نيز خوي و رفتاري را درپيش گيرند كه جز واژه خود بزرگ بيني و استكبار نمي تواند آن را بيان كند. قرآن به ملا و اشراف اقوامي اشاره مي كند كه در برابر پيامبران و پيروانشان مي ايستادند و حاضر به پذيرش ايمان نمي شدند؛ زيرا براين باور بودند كه آنان ازنظر اجتماعي و ارزشي در جايگاهي بس بلند مي باشند ونمي توان پيرواني را كه از اقشار پست جامعه است با ايشان مقايسه كرد. بنابراين اگر پيامبران اميد آن دارند كه اشراف به ايشان ايمان آورند مي بايست پيروان خود كه از اقشار پست جامعه هستند از خود دور ساخته و برانند. اين تفكر ريشه در جهل و ناداني ايشان نسبت به موقعيت خود و مسئله ايمان به خدا دارد. اينان بر اين باورند كه موقعيت اجتماعي و ثروت و قدرت به گونه اي تأثيرگذار است كه نمي توان باور كرد كه همزمان دو گروه اين چنيني به خداي واحدي ايمان آورند. از اين رو بر پايه جهل خويش رويه استكباري درپيش گرفته اند و خواهان رانده شدن مؤمنان واقعي از اقشار ديگر جامعه شدند. (هود آيات 27 و 29) ساير آثار جهل قرآن بسياري از رفتارهاي نابهنجار اجتماعي را در جهل و ناداني عاملان آن مي يابد و تبيين مي كند كه چگونه جهل مي تواند هنجارهاي اجتماعي را دگرگون سازد و رفتارهاي اجتماعي مردمان را تحت تأثير خود قرار دهد. به عنوان نمونه: 1- استهزا و تمسخر ديگران كه رفتاري نابهنجار است، ريشه در جهل و ناداني افراد دارد (بقره آيه 67 و نيز لقمان آيه 2 و 6). 2- انحصارطلبي و نفي ارزش ديگران (بقره آيه 113) 3- انحرافات جنسي و بي بند و باري (يوسف آيه 33 و نمل آيه 55) 4- اقدامات ناسنجيده نسبت به ديگران (حجرات آيه 6) 5- بي ادبي و ناسزاگويي (فرقان آيه 63) 6- ناشكيبايي و اعتراض به رخدادها و پيشامدهاي زندگي و افزايش فشارهاي رواني و فروپاشي شخصيتي (كهف آيات 68 تا 81)، 7- تحقير ديگران و اهانت به ايشان (منافقون آيه 8) 8- پشيماني و ندامت (حجرات آيه 6) 9- تعصب بي جا در عقيده و رفتار (بقره آيه 113 و انفال آيه 31 و 34) 10- فال بدزدن نسبت به ديگران و متهم ساختن آنان در ايجاد حوادث طبيعي و رخدادها و يا حتي عذاب ها (اعراف آيه 131) 11- توطئه گري و ايجاد بسترهاي لازم براي درگيري و تنش در ميان مردم (منافقون آيه 8) 12- تمسك به سحر و جادو و به كارگيري آن ها در زندگي فردي و اجتماعي (بقره آيه 102) 13- افزايش درخواست هاي بي جا از خدا و پيامبر و مردم (هود آيه 46 و 47 و نيز بقره آيه 118 و هود آيه 27 و 29 و آيات ديگر) 14- دشنام دادن به خدا (انعام آيه 108) 15- پذيرش شايعه و تحت تأثير آن قرار گرفتن (نور آيه 11 و 15) 16- رفتار نادرست با مردم فرودست و افراد بينوا (هود آيه 27 و 29) 17- و درپيش گرفتن رفتاري ظالمانه و ستمگرانه در حق ديگران (يوسف آيه 89 و انعام آيه 108) 18- تقويت گناه و نابهنجاري و بزهكاري در شخص (نساء آيه 17 و يوسف آيه 33 و نمل آيه 55) 19- لجاجت و مقاومت در برابر حق و حق گويان (انعام آيه 117) 20- و مجادله با ديگران (حج آيه 3 و 8 و لقمان آيه 20 و غافر آيه 35)، 21- ارزش گذاري غلط درباره مسايل (هود آيات 27 و 29 و نحل آيه 95)، 22- اعتراض به برخي از احكام و قوانين (بقره آيه 142) 23- و بدعت گزاري (انعام آيه 140 تا 143 و اعراف آيه 28 و مائده آيه 103 و 104) 24- و هم چنين احساس امنيت دروغين (انعام آيه 81) 25 ياوه گويي (فرقان آيه 63) و قصص آيه 55) از نمونه هاي آثاري است كه قرآن براي جهل و ناداني در حوزه رفتاري برمي شمارد. در حوزه عقيده و ايمان، قرآن شماري از امور را به جهل نسبت مي دهد كه از مهم ترين آن ها مي توان به: 1- گمراهي (نساء آيه 44 و انعام آيه 144) 2- اعراض از حق (انبياء آيه 24) 3- و اعراض از دين (بقره آيه 130) 4- و بي ايماني (همان و نيز 8 و 13) 5- و پذيرش ولايت غيرخدا (عنكبوت آيه 41) 6- و حس گرايي در همه حوزه هاي شناختي (جاثيه آيه 24) و مانند آن اشاره كرد.درحقيقت ريشه همه گمراهي هاي فكري و اعتقادي و نيزرفتارهاي نابهنجار اجتماعي را مي بايست در جهل و ناداني دانست و از اين رو قرآن از مردمان مي خواهد كه خود را به علم و دانش مجهز نمايند تا از آثار آن برخوردار شده و از آثار زيانبار جهل و ناداني درامان مانند.