چالش های دیروز،
پرسش های امروز
آزادى عقيده، براى انسان امروز، يك معماى حل شده، و از حقوق مسلّم بشر است كه اسناد بينالمللى حقوقى، بر آن گواهى مىدهد. از ويژگىهاى دنياى مدرن، آن است كه حق انسان را براى قبول يا انكار هر عقيده و اظهار آن، به رسميت مىشناسد و عقيده و مذهب را خارج از حيطه دخالت دولت مىداند.
تاريخ جوامع مختلف بشرى، تا پيش از قرن اخير، حكايت از چالشهاى فراوان و درگيرىهاى دشوار در اين باره دارد و بهويژه در اروپا فجايع فراوانى به نام دين، از سوى كليسا انجام گرفته است؛[1] مثلاً توركمارا، رئيس محكمه تفتيش عقايد اسپانيا به علت آنكه شش هزار تن را به آتش عقوبت و به جرم الحاد از بين برد، مورد تقدير پاپ قرار گرفت. حتى فرقهاى كه مىكوشيد ترجمه كتاب مقدس را منتشر سازد، بارها در معرض تكفير و تعقيب كليسا قرار گرفت.
در آغاز، كليسا مىخواست با جريانات انحرافى مقابله كند؛ ولى بعداً به مصادره اموال و سپس در صدد جستوجو از ملحدان برآمد. در سال 1229 ميلادى مقرر شد كه در قلمرو هر كشيش، كميسيونى مركّب از يك كشيش و دو يا سه نفر غير روحانى، همه مخفىگاهها را شناسايى و ملحدان را به اسقف معرفى كنند. در اوايل سال 1239 به حكم دادگاه تفتيش عقايد، پنجاه نفر از ملحدان، زنده به آتش افكنده شده و يا زنده به گور شدند. حتى براى مردگان مشكوك به الحاد هم، دادگاه تشكيل مىشد و جسد مرده را از خاك بيرون مىكشيدند و مىسوزاندند و سپس استخوانهارا در زنبيلى گذاشته، در شهر مىگرداندند و جارچىها مردم را از چنان سرنوشتى، برحذر مىداشتند.[2] عملكرد كليسا نه فقط بر اعتبار و حيثيت دين، صدمه فراوانى وارد كرد و مردم را به دين، سخت بىاعتقاد ساخت، بلكه بر تفكر علمى نيز خسارتهاى فراوانى زد و حتى در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادى هم دانشمندان بإ؛ ّّ فشارهاى بسيارى روبهرو بودند و در اثر آن، طى قرنهاى بعد، گريز از مذهب و گرايش به مادىگرى، رواج يافت. راسل، كه خود از اين افراد است، مىگويد:
فيلسوف بزرگ ايتاليايى، جرد انوبرونو در 347 سال پيش به آتش سوخت. سيزده سال بعد از آن، منجم و فيزيكدان مشهور ايتاليايى، گاليله را پاپ روم، مرتد و ملحد خواند؛ براى اينكه مىگفت: آنچه ارسطو در خصوص سيارات سبع گفته است، صحيح نيست و حق با كوپرنيك است. بوفن، از علماى طبيعى فرانسه، به اين عقيده رسيده بود كه كوهها و درههاى روى زمين حادث است و قديم نيست؛ يعنى از ابتداى خلقت عالم وجود نداشته است. اونيورسيته سربن او را مجبور كرد كه اين عقيده را ترك كرده، ضد آن را بگويد.[3]
هر چند تحولات فرهنگى اروپا، به اين وضع پايان داد و قدرت را از كليسا سلب كرد، ولى ارباب كليسا تا مدتها در برابر آزادى عقيده مقاومت مىكردند و حاضر به قبول و تأييد آن نبودند. انقلاب كبير فرانسه در سال 1789، آزادى عقيده را رسماً اعلام كرد؛ ولى كليسا به مخالفت با آن برخاست و در سال 1832 پاپ گريگوار شانزدهم، طى بيانيهاى به آزادى نشر عقايد مذهبى اعتراض كرد.
اعلاميه حقوق بشر و شهروند فرانسه در سال 1789، بر آزادى مذهبى تصريح و تأكيد كرد؛ ولى پاپ پل ششم، طى پيامى در دهم مارس سال 1791 آزادى مذهبى را «حقوق وحشتناك» توصيف كرد و كاردينال پى، اسقف پواتيه، در سال 1853 به ناپلئون سوم نوشت :
متأسفم كه دولت شما همچنان از اعلاميه حقوق بشر الهام مىگيرد كه چيزى جز نفى حقوق خدا را در بر ندارد.
ولى سرانجام، كليسا تسليم شد و در سال 1963، ژان پل بيست و ششم، رسماً آن را پذيرفت و انجمن روحانيون واتيكان نيز اين امر را به رسميت شناخت كه:
انسان حق آزادى مذهبى دارد... بهطورى كه در امر مذهب، هيچ كس نبايد بر خلاف وجدانش وادار به انجام كارى گردد يا از انجام كارى باز داشته[4] شود.
نمىتوان ناديده گرفت كه خشونتهاى كليسايى و اقدامات تحميلگرانه آن، اروپاييان را پس از رنسانس، به عكسالعملهاى افراطى واداشت و آزادى را بهانهاى براى ورود به حيطه اقدامات غيرعقلانى و مرزشكنى ساخت. هنگامى كه روبسپير، رهبر انقلاب فرانسه، همگام نزديك خود، رولاند دولاپالتيه را به مرگ محكوم كرد و او را به نام آزادى و براى آزادى، به پاى گيوتين فرستاد، رولاند فرياد برآورد: «اى آزادى! چه جنايتها كه به نام تو نمىشود!».
کارنامه مسلمانان
مسلمانان در تاريخ خود، فراز و فرودهاى فراوانى را در مسير آزادى عقيده، پشت سر گذاشتهاند و نمىتوان همه مقاطع حيات فرهنگى آنان را يكسان دانست، هر چند كه در مقايسه با پيروان اديان ديگر، امتياز بيشترى كسب كردهاند.[5] جان ديون پورت، پس از اشاره به شكنجهها و قتلهايى كه به نام دين انجام گرفته، مىگويد:
با كمال اطمينان بايد اعتراف شود كه چنان جنگهاى مهيب و فجيع و بلكه يك رشته جنگهاى متوالى دينى، براى چهارده قرن، جز ميان مسيحيان در جاى ديگر وجود نداشت و هيچگاه مللى كه داغ باطله كفر بر آنها زده شده است، يك قطره خون به بهانه دين و به دليل مذهب نريختهاند.[6]
وى اذعان دارد كه گرويدن ميليونها آفريقايى و آسيايى به اسلام، معمولاً بر مبناى رغبت و ميل، و نه اكراه و اجبار بوده است. گوستاولوبون نيز اين سخن را مىپسندد و مىپذيرد كه:
براى پيروان مسيح، فوقالعاده تأسفآور است كه تساهل مذهبى (احترام به مذهب ديگران و عدم اجبار به پذيرش مذهب خود) را كه در همه اقوام، جزء قانون مروت شمرده مىشود، مسلمانان به آنان آموختهاند[7]
اگر ملاك داورى در اين زمينه، دوران تأسيس دولت اسلامى و گسترش آن قرار گيرد، بدون شك، سيره و روش مسلمانان، الگويى براى همه ملل شمرده مىشود. فرمان رسول اكرم9 به برخى از فرمانروايانى كه به يمن اعزام كردند، اين بود كه اگر يهوديان و نصرانيان بخواهند بر آيين خود باقى بمانند، آنان را آزاد گذاشته و بر پذيرش اسلام مجبور نسازيد و در قبال پرداخت جزيه، ايشان را در پناه امنيت دولت اسلامى قرار دهيد.[8]
همچنين آن حضرت به مردم يمن اين نكته را اعلام كردند كه يهوديان و مسيحيان، براى دست برداشتن از دين خود، نبايد تحت فشار قرار گيرند.[9]
دستورالعمل پيامبر اسلام به فرمانروايان خود، آن بود كه هر كس مسلمان شود، حقوق و وظايف مسلمانان را خواهد داشت و هر كس از پيروان اديان، بر آيين خود پايدار ماند، با فشار و مضيقه مواجه نمىشود و هر فرد بالغ، به قدر وسع خويش، جزيه مىپردازد.[10]
از جمله مواد توافقنامه پيامبر با قريش، در جريان حديبيه، آن بود كه همگان از آزادى دينى برخوردار باشند و هيچ كس در مورد دين خود، با اكراه و اجبار روبهرو نشود.[11]
رسول اكرم در يك سند رسمى، به علماى مسيحى نجران متعهد شدند كه پايگاههاى مذهبى آنان در اختيارشان خواهد بود و همه اسقفها و كاهنان و راهبان و پيروانشان، درموقعيت خود، از امنيت برخوردار خواهند بود و بر رياست و رهبرى آنان تعرضى نخواهدشد.[12]
پس از رحلت رسول اكرم نيز آموزههاى نبوى در مسلمانان رسوخ داشت و همان سيره را ادامه دادند؛[13] مثلاً پس از فتح فلسطين، ساكنان آن ديار از مسلمانان تقاضا كردند كه خليفه دوم، شخصاً براى امضاى قرارداد بدانجا كوچ كند. خليفه در قرارداد با آنان به اصل «عدم اكراه در دين» تصريح كرد: «و لا يكرهون على دينهم.»[14] و بدين وسيله، مسيحيان را در انتخاب دين جديد، كاملاً آزاد گذارد.
اگر اين رويه، با روش رفتار متقابل مسيحيان، به هنگام ورود به بيتالمقدس مقايسه شود كه چگونه به قتلعام مسلمانان مبادرت كردند،[15]به خوبى آشكار مىشود كه تجربههاى تاريخى در اسلام با مسيحيت، از چه تفاوت عميقى برخوردار است. به قول يكى از متفكران غربى، همزيستى مسلمانان با پيروان اديان ديگر، و روح تسامح در رفتار با آنان، براى اروپاييان آن زمان، ناشناخته بود.[16]
سماحت مسلمانان با پيروان اديان ديگر، چنان بود كه يهوديان زندگى در قلمرو اسلام را بر سكونت در قلمرو مسيحيت ترجيح مىدادند و نصاراى شرق (نسطوريان، يعقوبيان و...) در قلمرو اسلام، بيشتر از روم آسايش داشتند و حتى جزيهاى كه مجوسيان به مسلمانان مىپرداختند، به مراتب، سبكتر و راحتتر از ماليات سرانهاى بود كه پيش از آن به حكومت خويش (ساسانيان) مىدادند.[17] از اين رو، غيرمسلمانانى مانند نصارايى كه در بيزانس به وسيله كليساى رسمى، مورد تعقيب قرار مىگرفتند، در قلمرو اسلام پناه مىجستند.[18]
البته در برابر اين جريان غالب در تاريخ مسلمانان، نمىتوان انكار كرد كه آنان نيز در برخى مقاطع، از تعاليم اساسى مكتب خويش فاصله گرفته و با روشهاى ناپسند، در درگيرىهاى فرقهاى وارد شدهاند. در تاريخ عباسيان و در اوج برخوردهاى نحلههاى مختلف كلامى، گاه چنين رفتارهايى از سوى فرمانروايانى كه به نام دين، سلطه و اقتدار داشتند، ديده مىشود. «محنه» شيوهاى از تفتيش عقايد بود كه بايد آن را از نقاط تاريك در كارنامه خلفاى عباسى شمرد. مسائلى همچون حادث يا قديم بودن كلام خدا، چنان اهميت يافته بود كه محدثان و فقيهان، درباره آن، مورد تحقيق و آزمون قرار مىگرفتند و احمد بن حنبل كه طبق دستور معتصم عباسى، حاضر به عقبنشينى از موضع خود نبود، چندان تازيانه خورد كه بيهوش گرديد و به زندان افتاد.[19]
در ادوار بعد نيز بهطور نادر، مواردى از اين رويه، در گوشه و كنار جوامع اسلامى ديده مىشود و بهويژه، كسانى كه به تصوف يا فلسفه گرايش داشتهاند، بيشتر در معرض تكفير و تهديد قرار مىگرفتهاند. در اين زمينه، هر چند شكنجههايى از نوع رفتار قساوتآميز ارباب كليسا، در جوامع اسلامى بىسابقه است، ولى رفتارهاى خارج از قاعده را هم به طور كلى نمىتوان ناديده انگاشت.[20]
متأسفانه بزرگترين حكماى اسلامى، مانند ابنرشد، ابن سينا، سهروردى، خواجه نصيرالدين طوسى، ملاصدراى شيرازى و فيض كاشانى، از سوى جماعتى متحجر و كمخرد، به كفر و زندقه رمى شده و تكفير گرديدهاند. دسيسه مخالفان ابنرشد، موجب آن گرديد كه وى را تبعيدكرده و كتابهايش را به شعلههاى آتش افكنند[21] و بهمناسبت محاكمهاش منشورى در مبارزه با فلسفه صادر گرديد.[22] ابن سينا با اشاره به همين اتهامات مىگويد:
كفر چو منى گزاف و آسان نبود
محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر، يكى چو من و آن هم كافر؟
پس در همه دهر، يك مسلمان نبود
و خواجه نصير الدين طوسى، كه از طرف فردى بهنام نظام العلما تكفير شد، مىگويد:
نظام بى نظام ار كافرم خواند
چراغ كذب را نبود فروغى
مسلمان خوانمش زيرا كه نبود
دروغى را جوابى جز دروغى
در سده اخير نيز متحجران، اتهامات فراوانى را نصيب احياگران تفكر اسلامى و پيشوايان نهضت بيدارى، مانند سيد جمال الدين اسد آبادى، آخوند خراسانى و امام خمينى كردهاند.[23]
علامه طباطبائى كه خود از قربانيان جهل و عناد اين جماعت است، پس از بحث درباره آزادى انديشه و تفكر از نظر اسلام و مطرود بودن شيوه كليسا در تحميل عقيده بهوسيله شمشير و تازيانه و يا طرد و تكفير، مىگويد:
ولى متأسفانه ما مسلمانان، اين نعمت آزادى انديشه را همچون بسيارى از نعمتهاى ديگر الهى، از دست دادهايم و برخوردهاى كليسايى، بر جوامع ما حاكم شده است.[24] آيا شرمآور و شگفتآور نيست كه كار عدم تحمل و رفتارهاى دور از اخلاق و منطق، بدانجا برسد كه علامه طباطبائى «نسيم آزادى ليبرالى از غرب» را نعمتى براى جامعه اسلامى بشمارد كه در اثر آن، از فشار بر اهل معرفت كاسته شده است؟!
اين مشروطيت و آزادى و غربگرايى و بىدينى و لاابالىگرى، كه از جانب كفار براى ما سوغات آمده است، اين ثمره را داشت كه ديگر درويشكشى منسوخ شده و گفتار عرفانى و توحيدى، آزادى نسبى يافته است، و گرنه شما مىديديد امروز هم همان اتهامات و قتل و غارتها و به دار آويختنها براى سالكين راه خدا وجود داشت.[25]
نگاه بشرامروز
اقبال به آزادى و اعتنا به منزلت بىرقيب آن، از ويژگىهاى عصر ما است. بشر متجدد امروز، نمىخواهد شريك و بديلى براى آزادى بشناسد و شرك را در اين باب مجاز نمىداند. او بهويژه، در عقيده و انديشه مىخواهد بر مبناى اراده و خواست خويش انتخاب كند و تصميم بگيرد و هيچ چيز مزاحمتى برايش فراهم نياورد. در چارچوب تفكر ليبرالى، زندگى هر فرد، متعلق به خود او است و او حق دارد كه باورداشتن يا باورنداشتن به هر چيز را برگزيند وتجربهكند.
آزادى عقيده و انديشه، براى انسان عصر ما، چندان بديهى و واضح است كه آن را بىنياز از استدلال مىداند و در عين حال، اصول و مبانى معرفتىاش، كه شناخت يقينى را دست نايافتنى قرار داده و شك كردن در همه باورها را به رسميت شناخته، دفاع از آزادى عقيده را آسان كرده است. او خورشيد حقيقت را در پس باورهاى متنوع پنهان، و اديان و آيينها را روزنههايى بدان مىداند و از اين رو، ترجيح عقيدهاى خاص را غيرممكن مىشمارد و در نتيجه، بر اين باور است كه به همه با يك چشم بايد نگريست. بهعلاوه، چون اقتدار و اختيار حكومت، براى رفع تنگناهاى معيشتى و تأمين نيازهاى اوليه زندگى است، از اينرو، دولتها نبايد در عقايد انسانها دخالتى داشته باشند.
آزادى عقيده، در فرهنگ امروز غرب، متضمن اين پيامها است:
1. انسان برتر از عقيده است و هيچ عقيدهاى بر گوهر انسانى او صدمه نمىزند.
2. عقيده در تعيين حقوق انسانها دخالتى ندارد و هيچ عقيدهاى نه بر حقوق انسانها مىافزايد و نه از آن مىكاهد.
3. انسان براى داشتن عقيده دلخواه خود، حق دارد.
4. عقيده انسانها همچون شؤون ديگر آنان، از قبيل جان و مال، از احترام برخوردار است و نبايد موردتعرض قرار گيرد.
5. انسان در برابر هيچ عقيدهاى، تكليفِ قبول و التزام ندارد.
6. انسان براى نفى و انكار هر عقيده و آيينى مجاز است.
7. انسان براى رها كردن عقيده خويش و تغيير آن آزاد است.
8. به كودكان نبايد عقيده دينى خاصى را القا كرد.
9. نبايد عقيدهاى را آيينه حقيقت، و يا عقيدهاى را مخالفِ آن تلقى كرد.
10. حقيقت دينى و هدايت، اختصاص به پيروان يك آيين ندارد و همگان را به يك نسبت، در برمىگيرد.
12. انسان مىتواند عقيده خود را تبليغ و ترويج كند.
13. اعتبار هيچ عقيدهاى نيازمند دولت، نيست و دولت حق ابطال و نفى هيچ عقيدهاى راندارد.
14. دولت نبايد بر مبناى عقيده خاصى سياستهاى خود را تنظيم كند و عقايد ديگر را ناديده انگارد.
15. دولتها نبايد از عقيده و آيين ويژهاى حمايت كرده و براى پيروان آن، امتيازى در نظربگيرند.
16. دولت نمىتواند هيچ عقيدهاى را شرط يا مانعِ حقوق اجتماعى يا سمتهاى دولتى قرار دهد.
17. تفتيش عقايد، ممنوع است.
البته هر يك اين گزارهها را نمىتوان مورد اجماع و توافق انديشمندان در فرهنگ غرب دانست؛ ولى مىتوان گفت كه رأى غالب آنان در تأييد و حمايت از آن است؛ اما براى كسانى كه با اصول و مبانى چنين نگرشى به آزادى عقيده، مخالفند، بهويژه آنان كه فارغ از دغدغههاى دينى نيستند و ايمان خود به يك مكتب آسمانى را حفظ كرده و پاىبندى به شريعت الهى را راه نجات انسان و تأمين سعادت وى مىدانند، اين داورىها با ابهامات جدى روبهرو است و دستكم پرسشهاى فراوانى درباره آنها وجود دارد.
در پژوهش كنونى سعى شده است نخست آزادى عقيده از زواياى مختلف ريشهيابى شود و سپس با تبيين اصول و مبانى آن در فرهنگ اسلام و غرب، نتايج خاص هر ديدگاه، مشخص شده و از خلط و اشتباه جلوگيرى شود.
بدون شك، در حقوق اسلامى، احكام متعددى وجود دارد كه در نسبت آن با آزادى عقيده، بايد تأمل كرد، احكامى همانند: جهاد ابتدايى به منظور دعوت به اسلام، كيفرهاى مقرر براى مرتدان و محدوديتهايى كه براى كتابهاى ضلال وجود دارد. بهعلاوه، اصرار بر تدين در كارگزاران اصلى حكومت، و پذيرش دخالت دولت در مسائل اعتقادى و مسؤوليت آن در هدايت و تربيت دينى و دهها مسأله ديگر، با استنتاجات فوق، در تعارض است. گذشته از آنكه اساساً دين از بُعد قانون زندگى، كه ريشه در ربوبيت تشريعى خداوند دارد، با جوهره ليبراليسم در تضاد است و هرگز آن را تحمل نمىكند. از همين جا است كه آزادى عقيده از نظر اسلام، داراى مبانىِ خاص و فروع و نتايجى ويژه است.
در اين نوشتار آزادى عقيده از زاويه كلامى، فقهى، عرفانى و حقوقى مطالعه شده و همراه با بررسى آراى متفكران گذشته، آراى انتقادى امروزين، مورد بررسى و ارزيابى قرار گرفتهاست.
پيوستهاى ضميمه نيز نيمنگاهى به برخى نكات تاريخى درباره آزادى عقيده دارد.
[1]- عبدالحسين زرين كوب، در قلمرو وجدان، ص213.
[2] - گى تاتستا و ژان تستا، ديباچهاى بر تاريخ تفتيش عقايد، ترجمه غلامرضا افشارى، ص63.30.
[3] - برتراند راسل، مقاله «ملازمه علم و دموكراسى»، ترجمه مجتبى مينوى (آزادى و آزادى فكرى)ص28.
[4] - حسين مهرپور، نظام بينالمللى حقوق بشر، ص319.
[5] - ر.ك: عبدالحسين زرينكوب، در قلمرو وجدان، ص468.
[6] - جان ديون پورت، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمه سيد غلامرضا سعيدى، ص215.
[7] - گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ص158.
[8] - على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول، ج2 ،ص 543 (و من كان على نصرانيه او يهوديه فانه لايغيّرعنها...).
[9]- همان، ص558 (و من كان على يهوديتة او نصرانيتة فانه لايفتن عنها)؛ نيز ر.ك: ص591 (لا يغيّر عنها)، و ص595 (لايفتن لترك دينه...).
[10] - همان، ص616 (ومن اجاب الى الاسلام فله مالنا و عليه ما علينا ،و من ثبث على دينه من اهل الاديان فانه لايضيق عليه و على كل حالم من الجزية على قدر طاقته).
[11] - همان، ج3، ص77 (لايكره احد على دينه و لا يؤذى).
-[12] همان، ج3، ص148 (ان لهم ما تحت ايديهم من قليل و كثير من بيعهم و صلواتهم و رهبانيتهم و جواراللَّه و رسوله لايغير اسقف من اسقفيته و لا راهب من رهبانيته و لا كاهن من كهانته و لايغيّر حق من حقوقهم و لا سلطانهم و لا شئ مما كانوا عليه).
[13] - جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلامى، ج4، ص128 (مسلمانان صدر اسلام هر جا را كه مىگشودند، به اشغال نظامى قناعت مىنمودند و متعرض دين و اخلاق و رسوم مسيحيان نمىگشتند) و ص174 (مسلمانان هيچگاه كسى را مجبور به مسلمان شدن نمىكردند).
[14] - طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج3، ص69.
[15] - گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص158.
[16] - آدم متز، الحضارة الاسلاميه، ج1، ص44.
[17] - ر.ك: عبدالحسين زرين كوب، كارنامه اسلام، ص11.
[18]- همان، ص23.
[19] - ر.ك: عباس اقبال، خاندان نوبختى، ص46.
[20] - آقا محمد على بهبهانى در رساله خيراتيه مىگويد: در شهر ربيع المولود، وارد تهران گرديده، مشغول تعزير و تنبيه ملاحده صوفيه و فرق ضاله ظلميّه شده، بنابر درويش كشى نهاده و سرهاى آنها را تراشيده و... اجازه ضرب و شتم و ازاله ايشان، به بسيارى از دوستان داده، دفع وهم و رفع خوف از دم اين سگدمان از مردمان نموده... (ج2، ص452). وى در اين رساله، حكم به كفر فلاسفه مىكند، (ص 248) و از قاعده الواحد، به عنوان يكى از هرزههاى آنان نام مىبرد (ص260).
[21] - شريف، تاريخ فلسفه در اسلام، ج1، ص777.
[22] - ر.ك: سيد جعفر سجادى، مقاله «منشور تحريم فلسفه» (در كتاب مهدوى نامه)، ص457.
[23] - آقا نجفى قوچانى، كه اوضاع نجف را در نهضت مشروطيت درك كرده است، به برخى نكات تكاندهنده و عبرتآموز در اين باره اشاره مىكند (ر.ك: سياحت شرق، ص460؛ و نيز: حيات الاسلام فى احوال اية الملكالعلام، ص111).
[24] - محمد حسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج4، ص131.
[25] - سيد محمد حسين حسينى طهرانى، روح مجرد، ص363 (به نقل از: علامه طباطبائى).
بيائيد بهاري شويم
بهاري بيانديشيم
بهاري فکرکنيم
بهاري بخوانيم وبنويسيم
بهاري ذهن وانديشه وباور خود را آرايش وويرايش کنيم......
يک سال ديگه گذشت! من و شما يک سال ديگه رو هم پشت سر گذاشتيم. چند سالمان شده؟ چقدر قرار گذاشتيم و شکستيم؟
آخر سال که ميشه ميشينيم و فکر ميکنيم که چقدر به اهدافي که براي خودمان تعيين کرده بوديم در اين سالي که گذشت رسيديم! اهداف مالي ، تحصيلي ، شغلي ، علمي و... اگه به يکي از اونها نرسيديم ميشينيم و فکر ميکنيم که چرا؟
چه موانعي باعث اين عدم موفقيت شده و تصميم مي گيريم به نحوي اون رو برطرف کنيم.
پس چرا براي رسيدن به بالاترين مقامي که بايد به اون برسيم برنامهاي جدي نداريم؟
مقام خليفه اللهي انسان که با رسيدن به جايگاه "بندگي" محقق ميشه! بالاترين ارزش يک انسان اينه که يک عبد باشه. يک عبد مخلص. يک عبد ذليل و حقير و مسکين و مستکين که هيچي از خودش نداشته باشه. بالاترين مقامي که هر روز برترين مخلوق خداوند رو به اون مقام ميشناسيم! اَشهَدُ اَنَّ مُحَمّد عَبدُهُ و رَسولُه.
همين امروز رو با سال قبل مقايسه کنيم. آيا توانستيم يک قدم به خدا نزديکتر بشيم؟ يا کيلومترها ازش دور شديم؟ در سالي که گذشت، با اعمالمان چقدر توانستيم رضايت امام زمانمان (روحي فداه) رو جلب کنيم که رضايت خداوند هم در گرو رضايت ايشان است؟ يا خدايي نکرده چقدر با کارهامان ، غمي رو غمهاي غروبهاي جمعهي ايشان گذاشتيم؟
قبل از شروع سال جديد همه رسم دارند که منزلشان رو تميز کنند. القَلبُ حَرَمَ الله! چرا ما خانههاي دلمان را تميز نکنيم؟
بيا که خانه تکاني کنيم . خانهي دل!
اما اينقدر اين دل زنگار گرفته که به تنهايي کاري از پيش نميره ، پس متوسل ميشيم به کلام نوراني اباعبدالله الحسين عليه السلام در دعاي عرفه که ميفرمايد:
اِلَهي أَنْتَ الَّذِي أَشْرَقْتَ الْأَنْوَارَ فِي قُلُوبِ أَوْلِيَائِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ وَ أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى غَيْرِكَ
خداوندا! تويي که در قلوب اولياء و خاصانت با انواري متجلي شدي تا به مقام معرفتت برسند و ترا به يکتايي بشناسند. تو هماني که بيگانگان را از دل محبينات بيرون راندي تا غير از تو کسي را دوست نداشته باشند و جز به درگاهت به جايي پناه نبرند.
از خدا بخواهيم که محبتِ غير را از دلمان بيرون کنه و دلمان رافقط معدن محبت خود و احبائش قرار بده.
بگيم خدايا با ما هم کاري بکن که غير از درگاه تو به جايي پناه نبريم که اگه از تو روي بگردانيم هميشه آغوش شيطان براي ما بازه.
اگه کسي خانهي دلش خانهي محبت خدا بشه بنا به گفته امام صادق عليه السلام ديگه به غير خدا مشغول نميشه:
إِنَّمَا خَالَطَ الْقَوْمَ حَلَاوَةُ حُبِّ اللَّهِ فَلَمْ يَشْتَغِلُوا بِغَيْرِهِ – گروهي که شيريني محبت خداوند با آنها عجين شده باشد به غير خدا مشغول نميشوند(اصول کافي جلد2 صفحه130)
از خدا بخواهيم که ميل به طاعت را در درونمان بيشتر کنه و رغبتمان را به گناه کم کنه که اون هم با چشيدن طعم شيرين همنشيني با خدا بدست مياید.
يَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلَاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقِين
اي کسي که به دوستدارانت شيريني همنشيني را چشاندي که هميشه در درگاهت، نيازي متملقانه به جانب تو داشته باشند.(دعاي عرفه)
از خداوند بخواهيم که ما را از جملهي اين گروهي قرار دهد که در قرآن فرمود:
فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَه(مائده54)
يعني ميشه ما هم محبوب خداوند باشيم و هم محب او؟؟
چطور؟
جوابش رو در قرآن داريم:
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّه(آل عمران 31)
پس از خداوند بخواهيم که در سال جديد به ما توفيق دهد که از رسول خدا و خاندانش عليه و عليهم السلام پيروي کنيم و تقواي الهي پيشه کنيم تا شامل فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّه بشيم تا اگه غمي از غمهاي دل امام زمان (عج) برطرف نميکنيم ، لااقل غمي به غمهايشان اضافه نکنيم.
بي روي تو هرکس گذرد ليل و نهارش_ دلـگيـرتر از فصـل خـزان است بهارش
بـهـتـر کـه هـمه عـمر ز هم باز نگردد _چشمي که نشد باز دمي بر رخ يارش
اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من خير اعوانه و انصاره و شيعته و المستشهدين بين يديه.
ده سال پیش (۱۷ دسامبر ۱۹۹۷) برای نخستین بار جورن بارگر (Jorn Barger) واژه وبلاگ (Weblog) را برای لیستی از لینکهایی که در حین وبگردیها توجهش را جلب کرده بودند، بکار برد.
حالادر آستانه دهمین سالروز این اتفاق، وی ده نکته از تجاربش در زمینه بلاگ نویسی را برای آنهایی که به تازگی وبلاگ نویسی را آغاز میکنند، لیست نموده است:
«تصوّر من در سال ۱۹۹۷ از وبلاگ، پدیدهای بود برای شفافسازی بیشتر در وب. که هر وبلاگ در شبکههای پیچیده اینترنتی، لیستی خواهد بود از لینکهایی که نگارندهاش در حین وبگردی آنها را بهترین یافته است. سالهای ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ برای من دوران طلایی وبلاگها بودند. درست زمانی که من اصول زیر را فرا گرفتم:
1. یک وبلاگ به معنی کامل کلمه، لیستی است از لینکهایی که شما میخواهید ذخیرهشان کنید، یا آنها را به اشتراک بگذارید.
2. شما لینکها را به افکار و پستهایتان و هر کجای دیگر میتوانید اضافه کنید… اما چنانکه در وبلاگتان، تعداد پستها بیش از لینکهاست، پس شما نیاز دارید که برخی چیزها را بیاموزید.
3. اگر شما قبل از نگاشتن پست، کمی وبگردی کنید، در اکثر مواقع، ایده هایتان ساخت یافتهتر خواهند شد.
4. اگر صادقانه، خودتان باشید، بر جذابیت لینکهایی که در وبلاگ میگذارید افزوده خواهد شد. خوانندگانتان نیاز دارند که شما را خوب بشناسند.
5. همیشه برای لینکهایی که میگذارید، عنوان وبلاگ نویسنده را هم ذکر کنید. (یا حداقل مطمئن شوید که توضیحات شما برای لینک، آنقدر کافی هست که خوانندگان دوباره صفحهای را که قبلاً دیده اند، باز نکنند.)
6. همیشه به لینکهایتان، صفات توصیفی بیافزایید، تا خواننده واکنش شما را به لینکها بداند. (مثلاً عالیست، جالب بود، و…)
7. به منابعی که شما را به مطلبی راهنمایی کردهاند، اشاره کنید. با این کار برای خوانندگانتان امکان اتصال به سرچشمه را فراهم میآورید.
8. مراقب فایلهای طولانی باشید! لینکهای مهم و اصلی را بین، لینکهای غیرضروری گم نکنید.
9. تعدادی از نویسندگان یا افراد محبوبتان را انتخاب کنید و یک Google News Feed از نوشتهها یا اخبار مربوط به آنها بسازید و آنرا در وبلاگتان به نمایش بگذارید تا خوانندگانتان هم در جریان نوشته ها و اخبار آنها قرار بگیرند.
10. لینکهای مورد علاقه تان را بارها و بارها منتشر کنید، تا افرادی که اولین بار آنرا از دست داده اند، هم شانس دیدن آنرا داشته باشند.
منبع: وبلاگ بلاگ نوشت
جاهليت نوين درعصرما
دربحث ازجاهلیت اولی ادعاشد که جاهلیت دوم،جاهلیتی است که دنیای امروز باهمه پشرفت های علمی وتمدن عظیم بی سابقه بشری وادعای حکومت جهانی،گرفتار آنست.این ادعا چگونه قابل پذیرش است؛درحالیکه ادعای عقلانیت بشر گوش فلک راکر کرده است.
بمنظور تبیین جاهلیت نوین،چند محور اساسی زندگی امروز بشررا مورد بررسی قرار می دهیم.
(الف)انحراف درمبانی فکری:
مهم ترین مبنای فکری بشر بعد ازرنساس اومانیسم است.اومانیسم به مفهوم محوریت انسان درهمه ارزشهای انسانی(انسان محوری درمقابل خدا محوری).
انسان غربی خواست تا به کلی ازآسمان ببرد وتماما به زمین بپیوندند.دردوران رنساس تنها یک واژه بودکه مورداحترام قرارگرفت وازپیش سراسر برنامه تمدن متجدد رادرخودخلاصه کرد.این واژه اومانیسم است.درواقع منظور ازاین واژه این بود که همه چیزرامحدود به موازین بشری محض سازند وهر اصل وطریقتی راکه خصلت معنوی و برین داشت به صورت انتزاعی ومجرد درآورند،وبه بهانه تسلط برزمین،ازآسمان روی برتابند.اومانیسم نخستین صورت امری بودکه به شکل نفی روح دینی معاصر درآمده بود،یعنی لائیسم.وچون می خواستند همه چیزرا به میزان بشری محدودسازند،سرانجام مرحله به مرحله به پست ترین درجات وجودبشری سقوط کردند.[1]
(ب)نژاد پرستی
درجاهلیت عرب،ازحمیت جاهلی،تعصبات قبیلگی ونژادپرستی سخن به میان آمد.انتظار می رفت که انسان امروزباهمۀادعای خدائیش درقدرت وعلم،ازاین فضا بگذرد. اما وقایع چند قرن اخیر نشان دادکه هنوز بشر گرفتارهمان تعصبات جاهلی است.
(ج)فساداخلاقی
دراین که فساداخلاق وفحشا،دردنیای امروزدربیشترارکان زندگی بشررخنه کرده تردید نیست.به تعبیرقرآن:ظهرالفسادفی البرًوالبحربماکسبت ایدی الناس
به سبب آنچه مردم فراهم آورده اند،فساددرخشکی ودریا نمودار شده است.[2]
درجامعه جاهلی عرب ودرجوامع گذشته بشر،فساداخلاقی وفحشاءرایج بودامانه به عنوان یک فضیلت وارزش؛امادردنیای امروز اینها معیار ارزش تلقی می شوند.
(د)استبدادوستم
ظاهرادردنیای متمدن امروز،بعدازجنگ آزادی بردگان درامریکا،برده داری ازبین رفت.اماحقیقت درتاریخ چند صدساله اخیر چیزی دیگری است،برده داری وظلم وستم چهره دیگری پیداکرده که بسیارزشت تر ازبرده داری قبل ازاسلام وقرون وسطی است.
به عنوان مثال به چند مورد ازنمونه های انحطاط فکری وفرهنگی درجوامع اسلامی اشاره می شود:
(الف)وهابیت:یکی ازچهره های جاهلی وزشت که بنام اسلام درقرن های اخیر درعربستان وبعضی از کشورهای اسلامی بروز پیداکرد ،ومتأسفانه برای ازبین بردن چهره زیبای اسلام وخصوصا اهلبیت(ع)ازسوی بعضی ازکشورهای استعماری حمایت شد؛وهابیت بود.
(ب)صوفیگری:تصوف رویشی خاص درزندگی است که اطمینان وراحتی وتسکین درونی وسعادت ایده آل شخص صوفی راازغیر راه کاروکوشش ونظامات وفعالیتهای عادی زندگی بوسیله تحمل مشقات وزهد وترک لذایذ وبالاخره باپیروی ازاصل فراراززندگی مادی تأمین می نماید.
هند زادگاه اولیه تصوف بوده وافکار صوفیانه ازآنجا به محیط هاومذاهب دیگر سرایت ونفوذکرده است.
این تفکرات انحرافی(وهابیت،صوفیه وفرقه های انحرافی دیگر...)ازیک سو، وجوروشنفکری حاکم برجوامع اسلامی با وابستگی کامل به تفکرات منحط غربی ازسوی دیگر؛جوامع اسلامی را هم درجاهلیت دیگری قرار داده است.
با این حال،آیابشرامروز گرفتار جاهلیت نیست؟عصری که:
1-به جای تربیت الهی به لجن دنیا پرستی وهواپرستی کشیده شده است؛
2-چشمه سارهای عواطف واحساسات شریف انسانی خشک شده؛
3-باطل رادربرابرحق نهاده اند وازپیروزی آن(باطل)به خود می بالند؛
4-بشریت دوران انفجار علم را طی می کند وهنوز نمی داند انسان کیست؛
5-بشر نمی داند که ازشخصیت های بزرگ وانسانهای کامل ورهبران الهی چگونه استفاده کند؟ گاهی ازآنها بت می سازد،وگاهی به شدت آنهاراتخطئه می کند؛
6-پیوستن انسان ها به انسان دیگر برمبنای منفعت طلبی شخصی است،حتی اخلاق اوهم اخلاق منفعت طلبانه است؛
7-مفهوم لذت جزدرلذتهای پست مادی معنا ندارد؛
8-منطق حاکم عبارتست ازمن هدف ودیگران وسیله اند که بازگوکنندۀ هویت خودپرستی است؛
9-خداومشیت الهی نفی می شود تا انسان محور ارزشها شود؛
10-علم وتکنولوژی وهنر درخدمت شهوات وقدرت طلبی انسان قرار گرفته است؛
11-نیهیلیسم وپوچ گرای وبی هویتی انسان، فلسفه امروز بشر است؛
12-تمام استعداد های مادی ومعنوی بشری درراه تخریب وجود انسان به کار رفته است؛
13-پیمان شکنی-چه پیمان الهی وچه پیمان اجتماعی-رسم عادی بشر امروز شده است؛
14-انسان متعالی امانت دار الهی،به مرتبه ابزار تولید تنزل یافته است؛
[1] -بحران دنیای متجدد،ربه گنون،صفحه18
[2] -سوره روم/آیه 41
جاهلیت ازگذشته تاحال(قسمت دوم)
جاهلیت نخستین
قرآن درسوره احزاب،خطاب به زنان پیامبر9جاهلیت نخستین رااین گونه بیان می فرماید:
وقرن فی بیوتکن ولاتبرجن تبرج الجاهلیه الاولی
درخانه هایتان بمانید ومانند جاهلیت اولی تبرج(آشکار کردن بدن وزینت)نداشته باشید.[1]
امااینکه منظوراز جاهلیت اولی چیست ،ظاهراهمان جاهلیتی است که مقارن عصر پیامبر9بوده است به هر حال این تعبیر نشان می دهد که جاهلیت دیگری همچون جاهلیت عرب درپیش است که ما امروز درعصر خود آثاراین پیشگویی قرآن رادردنیایی متمددن مادی می بینیم.[2]
جاهلیت قبل از اسلام
پیرامون جاهلیت عرب قبل از اسلام(جاهلیت اُولی)درکتب تاریخ،مسایل زیادی مطرح شده است که-برای روشن ترشدن مفهوم جاهلیت-به بعضی ازآنها اشاره می نما ییم.
1-ازنظر امام علی:لجاجت دربرابرحق،وحمیت وتعصب بی جاوشیطانی،خودپسندی و غرور، عدم اندیشه وتفقه دردین،به کار نبردن گوهر خرد درخداشناسی،میراث دار فرهنگ منحط گذشته بودن وازپیشوایان ستمگری پیروی نمودن از نمود های جاهلیت است.
امام درخطبه ای درباره حالات وویژگی های مردمان دوران جاهلیت درآستانه بعثت پیامبر،می فرماید:
درآن دوران،ملت ها درخواب عمیق فرورفته بودند.فتنه وفساد درمجرای به را انداختن هرج ومرج،جهان را فراگرفته بود.کارهای خلاف،میان مردم منتشر شده وامورزندگی ازهم گسخته بود.آتش جنگ هازبانه می کشید.دنیا بی نوروپرازنیرگ گشته بود.برگ های درخت زندگی به زردی گراییده،ازثمره زندگی خبری نبود.میوةدنیای آن روزفتنه وغذایش مردار بود.دردرون،وحشت واضطراب ودربیرون شمشیر حکومت می کرد،[3]
به نظرمی رسد.علی:همه دنیای قبل از اسلام را غرق درجاهلیت می دیدند.
2-حضرت درنهج البلاغه درمورد درهنگامه بعثت می فرماید:
اورادرزمانی فرستاد که مردم درحیرت وگمراهی سرگردان بودند ودرفتنه وجهل وفساد غوطه ور.هوی وهوس های سر کش،آنهاراازجاده حق دورساخته بود.جهل ونادانی،آنهارا سبک مغز بارآورده،ودرکارهای خود مضطرب وحیران ساخته وبه آن(جهل ونادانی)مبتلا گشته بودند.[4]
3-ازحضرت درتوصیف بنی امیه-که ادامه دهنده جاهلیت اولی بودند-نقل شده:
فتنه ،آشوب،فسادوتباه گری های بنی امیه با چهره های بس زشت ورعب انگیزوگروه به گروه که متصف به جاهلیت اند، برشما وارد می شود.نه دلیل هدایتی درآنها وجودداردونه نشانی که برای هدایت دیده شود.[5]
ودرخطبه دیگر درتوصیف آنها می فر ماید:
زیرا آنان پیشتازان تکبر،پایه های تعصب وتکیه گاه های ارکان فتنه وشمشیرها،فخر کننده گان جاهلی باافتخار به نصب ونژاد می باشند.[6]
4-ازمعروف ترین رسوم زشت اعراب جاهلی،زنده به گور کردن دختران دربعضی از قبایل بود که قرآن به آن اشاره می فرماید:
هرگاه به یکی ازآنها بشارت دهند دختری نصیب تو شده،صورتش ازفرط نا راحتی سیاه می شود ومملو ازخشم میگردد.ازقوم وقبیله خود به خاطربشارت بدی که به اوداده شده متواری می گردد ونمی داند آیا اورابا قبول ننگ نگه دارد یادرخاک پنهانش کند.چه بدحکمی می کند.[7]
بدین ترتیب می توان برمصادیق جاهلیت؛تبرج وبرهنگی،تکبر وخودخواهی،نابودکردن ارزش زن وانسان،وحشت واضطراب وجنگ وخون ریزی را افزود.
[1] -احزاب/آیه23
[2]- تفسیر نمونه،جلد17،صفحه290
[3] -تاریخ تحلیلی اسلام صفحه38
[4] -نهج البلاغه،خطبه،95
[5] -نهج البلاغه،خطبه،288
[6] -نهج البلاغه،خطبه،93
[7] -سوره نحل/آیات،58و59
جاهلیت
جاهلیت از گذشته تا حال : (قسمت اول)
هرگاه از جاهلیت سخن به میان می آید، چنین به نظر می رسد که جاهلیت مربوط به دوران گذشته بوده و امروز در دوران عقلانیت بشر، سخن از آن ، سخنی گزاف و خارج از تمدن است . اما با تامل در مفهوم جاهلیت و آنچه که بر بشر امروز می گذرد، روشن می شود که این معضل بزرگ ، امروزهم گریبان گیر بشر است .
جاهلیت چیست ؟ و آیا با همه تحولات علمی و ترقیات بشر در قرون اخیر ، به کارگیری لفظ جاهلیت در مورد انسان عصر حاضر صحیح است ؟ جاهلیت نخستین (جاهلیت اولی به تعبیر قرآن ) و جاهلیت نوین(جاهلیت ثانی) به چه معنا است ؟ و آثار و علائم جاهلیت دوران ما چیست ؟ اینها مسائلی است که باید مورد بررسی قرار گیرد .
جاهلیت از دیدگاه قرآن و روایات
چنانکه اشاره شد قرآن و روایات راجع به جاهلیت ، تعاریفی دارند که توجه به آن ، بسیاری از حقایق را روشن می سازد . خداوند در قرآن می فرماید : اذ جعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیه حمیه الجاهلیه
آنگاه که کافران در دلهای خود تعصب (آنهم) تعصب جاهلی قرار داده اند[1] . حمیت از ماده «حمی» به معنای حرارت است و سپس در معنای غضب ، و بعد از آن در معنای نخوت و تعصب آمیخته با غضب به کار رفته است . علی (ع) در خطبه قاصعه بارها روی این معنا تکیه کرده است و در مزمت ابلیس که پیشوای مستکبران بود می فرماید :
صدقه به ابناء الحمیه و اخوان العصبیه و فرسان الکبر و الجاهلیه
او را فرزندان نخوت و حمیت و برادران عصبیت و سواران بر مرکب کبر و جهالت تصدیق کردند .
و در جای دیگر – در همین خطبه – به هنگامی که مردم را از تعصبات جاهلیت بر حذر می دارد ، می فرماید :
شراره های تعصب و کینه های جاهلی را که در قلب دارید خاموش سازید ، که این نخوت و حمیت ناروا در میان مسلمانان ، از القائات و نخوتها و وسوسه های شیطان است .[2]
در حدیثی از امام علی بن الحسین (ع) آمده که وقتی از حضرت درباره عصبیت سوال کردند ، فرمود :
تعصبی که موجب گناه است اینست که انسان بدان قوم خود را از نیکان قوم دیگر برتر بشمرد . ولی دوست داشتن قوم خود ، تعصب نیست . تعصب آن است که آنها را در ظلم یاری کند .[3]
قرآن در بیان داستان شب بعد از جنگ احد و احتمال خطر حمله مشرکین به مدینه و ترس انسانهای منافق و ضعیف الایمان می فرماید :
ثم انزل علیکم من بعد الغم آمنه نعاسا یغشی طائفه منکم و طائفه قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه
سپس خداوند بعد از آن اندوه ، آرامشی به صورت خواب سبکی بر شما فرو فرستاد که گروهی از شما را فرا گرفت . گروهی تنها در فکر جان خود بودند و درباره خدا ، گمان های ناروا همچون گمان های دوران جاهلیت می بردند .[4]
آنها در مورد خدا گمان های نادرست همچون گمان های دوران جاهلیت و قبل از اسلام داشتند و در افکار خود احتمال دروغ بودن و عده های پیامبر (ص) را می دادند و به یک دیگر و یا به خویشتن می گفتند : آیا ممکن است با دین وضع دلخراشی که می بینیم پیروزی نصیب ما بشود . یعنی بسیار بعید و غیرممکن است . قرآن در جواب آنها می گوید : بگو همه امور برای خداست.[5]
قرآن در پیام دیگری اشاره می فرماید :
افحکم الجاهلیه یبغون ؟ و من احسن من الله حکما لقوم یوقنون .
آیا خواستار حکم جاهلیت اند ؟ برای مردمی که یقین دارند داوری هیچ کس از خدا بهترنیست .[6]
در کتاب کافی از علی (ع) نقل شده است که فرمودند :
الحکم حکمان ، حکم الله و حکم الجاهلیه فمن اخطا حکم الله حکم بحکم الجاهلیه .
حکم دو گونه بیشتر نیست یا حکم خداست یا حکم جاهلیت و هرکس حکم خدارا رها کند به حکم جاهلیت تن در داده است.[7]
از اینجا روشن می شود مسلمانانی که با داشتن احکام آسمانی به دنبال قوانین ساختگی باطل دیگر افتاده اند ، در حقیقت در مسیر جاهلیت گام نهاده اند .[8]
حضرت علی (ع) می فرماید :
پیامبر گرامی اسلام (ص) بعد از مراسم حج به طرف مدینه حرکت فرمودند ،در بین راه ماجرای غدیرخم و خطبه آن حضرت مطرح شد .پیامبر در آن خطبه معروف فرمودند: به خدا قسم خداوند به انبیاء و رسولان در مورد من بشارت داده ، من آخرین انبیاء و رسولانم و من حجت خدا بر همه مخلوقات آسمانها و زمینم . هر کس در این موضوع شک کند کافر است ، آن هم کفر جاهلیت اول ، و کسی که در این گفتارم تردیدکند در همه چیز تردید کرده و تردید کننده در آتش جهنم است.[9]
پیامبر گرامی اسلام (ص) نگاهی به حضرت علی (ع) نموده آنگاه فرمودند :
یا علی من ابغضک اماته الله میته جاهلیه و حاسبه بما عمل ، یوم القیامه .
ای علی ، کسی که دشمن تو باشد ، خداوند او را به مرگ جاهلیت می میراند . وبراساس آنچه عمل کرده در روز قیامت با او رفتار می شود.[10]
امام صادق (ع) می فرماید :
من شرب مسکرا لم تقبل منه صلاته اربعین یوما . فان مات فی الاربعین، مات میته جاهلیه و ان تاب ، تاب الله علیه :
کسی که شراب بنوشد ، چهل شبانه روز نمازش پذیرفته نیست و اگر در این چهل روز بمیرد به مرگ جاهلیت مرده ، ولی اگر توبه کند خداوند توبه اش را می پذیرد .[11]
از مجموع آیات و روایاتی که در این باب ذکر شد می توان مصادیق جاهلیت را در موارد زیر خلاصه نمود:
1- حکم و حکومت ناحق ، رفتار خلاف قانون الهی و مبتنی بر هوی و هوس و روی گردانی از دستورات الهی.
2- بی توجهی به وعده های الهی و بداندیشی درباره افعال خداوند .
3- پای فشردن بر خواسته های نابه جا ، تعصب و جانب داری بی دلیل از عقاید و اندیشه های باطل .
4- نژاد پرستی و برتری قوم و قبیله بدون دلیل منطقی(حمیت جاهلیت) .
5- فساد اخلاقی و شراب و قمار ، و جنگو غارت گری.
6- عدم پذیرش رهبری صالح و معصوم و بی توجهی به احکام الهی .
[1] - فتح / 26
[2] - تفسیر نمونه ، جلد 22 ، صفحه 100
[3] - نور الثقلین ، ج 5 ، ص 73
[4] - آل عمران / 154
[5] - تفسیر نمونه ، ج 3 ، ص 133
[6] - مائده / آیه 50
[7] - تفسیر نور الثقلین ، در تفسیر آیه 50 مائده
[8] - تفسیر نمونه ، ج 4 ، ص 406
[9] - مستدرک وسایل الشیعه ، ج 18، ص 184
[10]-بحارالانوار جلد39،ص265
[11]- فروع کافی،ج6،ص400